تبليغاتX
زندگیه من
من همینم

وای که چه حالیه همه چی عالیه

سلاااااااااااااااام

خیلی خیلییییییی دلم میخواست که زود تر از اینا یه پسته درست و

حسابی بزنم

آخه اینطوری که نشد آخه ...... اول از همه بریم سراغه ماجرایه باران.....  

دکی گفت فقط و فقط تمام حالت هات طپش قلب تشنج و لرزیدنات از

شدت استرسیه که خودت به خودت وارد کردی و هیچ مشکلی نداری

برایه برطرف شدنه اون استرسا و حالتای مزخرفم هم یه دوره 100 تایی

قرصای شنگولی بهم داد.فکرشم نمیکردم یه کیسه قرص آرام بخش بهم

بده و گفت برو یک ماههه دیگه بیا دوباره .

منم خوشحال از اینکه  از اونشب قرصای شنگولیم و بخورم و دیگه اون

حالتا بهم دست نده راهییه خونه شدم

مستر شلمان که اومد گفت دکتر چی گفت بهت منم قرصامو نشونش دادم

و گفتم اینا رو داد شلمانم اول یه نگاهی بهشون انداخت و یهو مثله این برق

گرفته های جنی  قاطی کرد  و هرچی فوش بلد بود نثار دکتره محترم کرد.

و کیسه قرصامم انداخت تو سطله آشغال ، آشغالا رم برد پایین گذاشت

 دمه در و بدونه این که به من دلیله کارهاش و بگه رفت حموم....

منم مونده بودم با دهنه باززززززززززز و شوکه شده بودم از عصبانیته

مستر شلمان

 لم داده  بودم واسه خودم که از حموم اومد بیرون و نگام کرد و گفت

شیدا تو نباید اون قرصا رو بخوریییی

من تمام سعیم و میکنم که تو خوب باشی و فکرای بد نکنی و استرس به

خودت وارد نکنییییی بعدش گریه کرد یه عالمه منم پا به پاش گریه کردم

حالا  دارم سعی میکنم بدون اون قرصای آرام بخشه کذایییییی آرامش و به

خودم و حامد برگردونم ......

تو این وسط خوندنه کتاب خیلی بهم کمک کرد که پیشنهاد حامد بود و من

شروع به خوندنه رمانی کردم که اسمش بود در امتداد حسرت ...

خیلی دوسش داشتم وقتی میخوندمش کلا از زندگیه خودم فاصله

میگرفتم و حسابی مغزم و درگیره خودش کرده بود حتی وقتی

نمیخوندمش بازم بهش فکر میکردم ...

شاید اگه شما بخونینش بگین چه قده چرت بود ولی

واسه من تو اون شرایط عالی بود و این شد که حالا من ر به ر خودم و

 بستم به کتاب و گل گاو زبان.....

خدا رو شکر .... همه چی عالیه فعلا

خولاصهههههههههههههه دوستای گلم

یلداتونم مبارک باشه ....

من و شلمان رفتیم خونه مامانم اینااااااااااااااااا و به درخواسته خان داداش من

برای شام ماکارانی رنگی درست کردم .... خیلی خوشمزه شده بود جاتون

خالییییییی

و شبه یلدا مونو با کلی تخمه و شیرینیه شبه یلدا و فیلمه پسر تهرونی که

تقریبا خنده دار بود به پایان رسوندیم .... هر چند که کاره خاصی نکردیم اما

همین که کناره مامانم بودم خودش کلی برام ارزش داشت.

امشبم میخوام برم خونه مادر شوهرم اینا .... که دیشب تهنای تهنا بودن

احتمالا حسابی هم غصه خوردن .... میریم از دلشون در

بیاریمممممممممممممم....

عکسامونم از آتلیه گرفتیم.... خیلی ناز شدن .... من که خیلی خود

 شیفته شده بودم ......

داداشمم که خیلی دپرسه به خاطر عدم وجوده یه دوسته دختر خانم

فابریککککک

خیلی دلم براش میسوزه طفلکی اصلا شانس نداره از دوست دختر ما

فقط به شانسش توی این قضیه میخندیم

مامانم نگرانه میگه با این شانسش آخر سر میمونه رو دستم......

خولاصه اینکه دعا کنین ما بتونیم این حاج آقامونو یه جوری بفرستیم بره

خونه بخت خیلی واجبشه....

دیگه دیگه همین

آها

یادم اومد ... من خیلی بدم که همتون و ناراحت کردم با حرفام ...

مهذرت میخوام ....

همتونو دوسسسسسسسسسسسس دارم و میماچمتون.........     

 نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط باران  |  12 نظر

فرشته های روی زمین

سلام دوستای گلم .....

از همه ی اونایی که پسته باران رو خوندن و برام کامنت گذاشتن خیلی خیلی

خیلی تشکر میکنم .وقتی کامنتاتونو میخوندم همش به این فکر کردم که

چرا من فکر میکردم فرشته تو آسمونه در حالی که دور و برم پر از

فرشتسسسسسسسس....

فرشته های رویه زمین بهترین و نزدیکترین دوستایه خودمن......

تندیسه عزیزم ... مرسی بابت کامنته خصوصیت ... عاشقتم

و از تک تکتون ...... ممنونم . همتون برام قوته قلب بودین و هستین

به خاطره تک تکتون آپ کردم ... به خاطره نیلوی عزیزم با کامنتی که برام

گذاشته بود....

باور کنینن خیلی قلبم گرم میشد وقتی محبت هاتون رو حس میکردم .

 واقعا دوستون دارم .

پسته باران رو حذف کردم .... چون با خوندش استرس میگرفتم .....

 نمیخواستم بیشتر از این نگرانتون کنم .

دوستام من به خاطره یه سری مشکلاتم هنوز نرفتم آزمایش و و شنبه

 صبح اوله وقت قراره که برم .

اما الان خیلی حالم بهتره .... خواهش میکنم ازم نپرسین که چم شده

اما حس میکنم هیچ اتفاقی نیافتاده و من الکی شلوغش کرده بودم .

معذرت میخوام .

بازم برام دعا کنید.

مطمئنم ریلکس شدنم تا حدودی ..............۱۰۰ در ۱۰۰ به خاطره دعاها و

انرژی مثبتی بوده که شما برام فرستادین....

بازم معذرت که نگرانتون کردم .

روم نمیشد آپ کنم بگم هنوز هیچ کاری واسه خودم نتونستم بکنم و تازه شنبه میرم آزمایش.

می دونم پریس هم میاد اینجا و این پستم و میخونه پس  ...

برای پریس:

پریس جونم من نمیخواستم که باهان اونطوری حرف بزنم اما باید درکم

کنی .... من نمیخواستم اصلا راجع به چیزی که اذیتم میکنه برات توضیح

بدم ....

و من دارم رو خودم کار میکنم که به اتفاقایی که برام افتاد فکر نکنم و

فراموششون کنم....

اما تو با زنگ زدنت تمام اون جند روزو جلوی چشام زنده کردی دوباره . و من

دوباره استرسه زیادی بهم دست داد .

از اینکه باهات اونطوری حرف زدم من و ببخش .

نمیخواستم راجع به پسته باران باهات حرف بزنم چون خودم حالم بد

میشه ....

فعلا حداحافظی تا بعدیییییییییی

  نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط باران  |  22 نظر

خوشا دردی که درمانش تو باشی

برایه خدایه مهربونم :

خدا جونم نمیدونم چی بگم .... بعد از اون اتفاقایی که دیروز و دیشب  برام

افتاد من واقعا هیچ امیدی  نداشتم .. حس میکردم رسیدم به آخر دنیا ....

خیلی لحظه های بدی بود اگه جز تو به هر کسه دیگه ای پناه میبردم

میدونم که حالم بدتر از اونی میشد که بود .  نمیخوام فکر کنم که چه

 اتفاقی ممکن بود برام بیفته ....

خدایااااااااااااا هیچ وقت فراموش نمیکنم که چه طوری آرومم کردی .....

 باورم نمیشد صدام و بشنوی ....

هر باری که صدات کردم اومدی کنارم و من تو رو احساس میکردم....

وجوده مهربونت قلبه نا آرومم و آروم میکرد ....

اسمت برام پاک و مقدسه شاید تا حالا به این واضحی درکت نکرده بودم ...

از حالا میدونم که واقعا خیلی بهم نزدیکی انقده نزدیک که از اون بالا بالاها

وقتی تو دلم صدات کردم صدام و شنیدی و اومدی پیشم ...

خوشحالم که اونقدرا هم که فکر میکردم از من بدت نمیاد و هنوزم اگه من

صدات کنم زودتر از اون زمانی  که فکرشو کنم به طرفم میای

خدای مهربونم میدونم که این کلمه ها خیلی ناچیز تر از اونی هستن که

بخوان یه جوری از طرفه من ازت تشکر کنن اما میدونم که با روح بزرگت

اینا رو ازم قبول میکنیییی

امیدوارم دیگه هیچ شبی برام مثله دیشب نباشه و من همیشه بدونه این

که یه همچین اتفاقایی برام بیفته همین قدر بهت احساسه نزدیکی کنم ..

الان که دارم اینارو مینویسم حس میکنم نشستی کنارم و داری 

میخونیشون خیلی عاشقتم...

تازه فهمیدم که هیچ کس نمیتونه مثله تو آرومم کنه و انرژیه مثبتی  که تو

به من میدی از هیچ کس و هیچ جایی نمیتونم بگیرم ....

عاشقتم خدا جونم .....

این پستم وبرایه این میزارم که به جز دوس جونام اگه آدما یه دیگه ای هم  

یه روزی اینجا رو خوندن یادشون بیاد که خدا میتونه از بدترین لحظه های

عمرتون نجاتتون بده و اگه از ته دلتون صداش کنین کمتر از یک ثانیه روح و

جسمتون و در آغوشش میکشه و آرامشی که در آغوشه خدا دارین هیج

جایه این کره ی خاکی نمیتونین داشته باشیش ....

  نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط باران 

عروسی

سلام برو بچسسسسسسسسسسسه خوشدله  خودممممممم .

آیا میدانید که همگیه شما عسلهایی هستید که من عاشقتان میباشم

؟؟؟؟؟

.

.

چهارشنبه تولده عروسکه قشنگم بود .... شاهین  ....

 وقتی که به دنیا اومد من سوم راهنمایی بودم و دلم میخواست مثله این

خاله خان باجیا تر و خشکش کنم ببرمش حموم تنش و روغن مالی

کنمممم ...هنوز لطافت و نرمیو گرمیه تنش و یادمه بوی زیره

گردنششششش مستم میکرد ...هر شب بغلش میکردم و براش شعر و

داستان میخوندم...

 گربه ی من ناز نازیه همش به فکره بازیه

توی دهه شلمرود حسنی تک و تهنا بود

حسنیه ما یه بره داشت ..

وقتی که شعر براش میخوندم همه وجودش میشد گوششش ...

چشاش و درشت و گرد میکرد که عمرا نخوابه وقتی  که خوابش میبرد

مثله یه فرشته کوشولووووووووووو میشد ....

 یادمه که همه میگفتن شیدا مامانه شاهینه ....

آخه میدونین چیه !!!! مامان گلیه من آرایشگره و بیشتره وقتش و تو

آرایشگاه میگذرونههههههه ... واسه همین وقتی شاهین به دنیا اومد من

مثله مامانش بودم حتی یه وقتایی من و مامان صدا میکرد و آبروم و میبرد

هر وقت میبردمش ددر ...

این جیگره منه که حالا واسه خودش  کلی آقا شده ... شبه تولدشه...

حتما عکسه  کوچولویی هاش و میزارم تا ببینین من چه عروسکه خوشدلی

داشتم ...

چهارشنبه تولده شاهین بود و اول رفتیم خونه مامانم اینا و کادوهای

شاهین قشنگه رو بهش دادیم...

من و حامد براش یه شلوار و کفش خریدیم ایشالله

مبارکش باد ...

بعدش با هم رفتیم گوهردشت یه مراسمه حنابندونه خودمونی بود که

یه کوچولو هم نی نای کردیم

 و اینم مراسمه حنا  که من و شلمان حتما باید خودمون و نارنجی

میکردیممممممممم که بعدش یه ساعت بیفتیم به جونه دستامون

تا پاکش کنیمممم ..

ناخنامم ببینیییییییین دس و     پا    

که به به چه قدر من خجسته بودممممممممم اون شب ...

آخره شب که برگشتیم و خوابیدیم ساهت 2 بود ... بیچاره سفیده زن دایی

باید 6 صبح آرایشگاه میبود ...

 درباره ی لباس .... از اونجا که مادر شوهر  و ۱۰۰ البته پدر شوهر ه بنده

 حاج خانم و حاج آقا هستند و در مراسمه دایی بنده دعوت داشتند و

مراسمه عروسی زن و مرد ق ا ط ی

و منم اصلا حال و حوصله این که بخوان یه جوری من و نگاه کنن و

نداشتم ...ترجیح دادم به همان آستین حلقه ای رضایت بدهم و بسنده

 کنم....

اونی که از همه پوشیده تر بود و یقه کیییییپ تا بالا ... اونو انتخاب کردم که

اونا هم راضی باشنن ... چون اون چهارتای دیگههههههه یه ذره زیادییییییی

باز بودن خودمم موذب  میشدم ...البته چون اونا بودن ....

اینم عکسش...

.دیگه خودتون مدلشو تو ذهنتون طراحی کنیننننن دیییییی. خیلی زحمت

کشیدم تا این شکلیش کردم فوشم ندیناااااااااااا ...

پنج شنبه من و حامدی مرخصی گرفته بودیم و کلی شادمان از این

بابت ....

بیدار که شدیم رفتم حموم بعدش با یه خداحافظیه عشقولانه از شلمان و

قول دادنه من که حتما سعی میکنم خیلی خوشگل بشمممممم و زودی آ

ماده شم رفتم آرایشگاهه  مامانم... اون موقع ساعت 10 بود... زود حاضر

شدنه من تا ساعته 4 به طول انجامید . البته من و مامانم دیگه 4 آماده ب

ودیم ... مراسمه عقد هم ساعته 5  ...کجا ؟؟؟؟محمد شهره کرج ....

چون خیلی عقده عکس دارم از قبل آتلیه رو هم هماهنگ کرده بودم ...

بدو بدو دسته شلمان و گرفتم و گفتم تورو خدا بیا بریم عکس بندازونیم من

این همه خودم و خوجگل کردم ....

اونم با غر گفت فقط یکی دوتا هااااااااااااا

منم گفتم باشه بابا ... انگار من گفتم 60 تا ..... همون یکی هم کافیه ...

رفتیم اونجا حالا عکس ننداز کی بنداااازززززززز اووووووووووووهههههههه

فکر کنم 20 تایی عکس انداختیم حتی 3 تا تکی فقط شلمان انداخت منم

که خفه کردم خودم و دراز کش نشسته با کلاه بی کلاه اووووهههههههه

مامانمم اومد یه خونوادگی و یه دوتایی و ... هم با مامانم ایناااااااااا ساعت

چند بود 6 ما کجا بودیم ؟ تهران

مراسم کجا ؟ کرج   ... عقد ساعته چند بود ؟؟؟5   آیا ما نسبته نزدیکی

داشتیم ؟؟؟؟ دایی خواهر زاده

بعد که راه افتادیم و رسیدیم به اتوبان به بهههههههههههههه دیگه از این بهتر

نمیشد که بشه !!!!!!!!   قفله قفل ترافیییییییییییییک

منم به دلیله سیخ سیخیه موهام شالم و انداخته بودم اونطرف و...

م ل ت ه عزیز و چشم پاک هم ماشالله چش و چالم و در آوردن ... خیلی

موذب بودم اما گفتم جهنم بزار انقده نگاه کنن تا بمیرن مهم اینه که خداییی

نکرده سیخه موهام نخوابه ... حامدم یه جورایی شاکی شده بود از

نگاههای این و اون که به ماشینه ما مینداختن ... اما میدونست تذکر به من

فایده نداره و فقط حرص میخوردد

الهی بچم چه قده از دسته من باید حرص بخوره ....ساعته 8 خوشحال

رسیدیممممممم به خاطره ما هنوز سفره عقد وسطه سالن بود و همه

شاکییییییییییییییییی

تا رسیدیم سریع کادو رو دادیم منم مثله اینایی که 100 ساله نرقصیدن با

کله شیرجه زدم وسطه جمعیت

شلمانم به لطفه دوستان یه ذره زیادییی حالش خوش بود ..

اولین باری بود

که پابه پای من رقصید حتی کردیم رقصید با این که اصلا بلد نیست ...

مرده بودم از خنده ..مامانم همش میگفت حامد و ببر تو حیاط یه بادی یهش

بخوره یه کمی انرژیش خالی شه اما نشد که نشد .... مگه ولکنه وسط

میشد !!!!!!!!!!!!!

من بهش التماس میکردم که چش میخوری هاااااااا بیا یه کم بشین هی

میگفت الان اینجا تموم شه خونه هم مراسم دارن من میخوام برقصم ....

منم که مرده بودم از حرکاتش میگفتم عزیزم اگه عروسی تالار باشه و جدا

باشن آخره شب قاطی میشن ما که از اولش قاطی بودیم دیگه مراسم

قاطی نداریم ....

اونم هی میگفت اما من هنوزم میخوام برقصممممممم خلاصه که بعد از

مراسم رفتیم خونه عزیز و این تا صبح من و چل کرد هی از خودش تععریف

کرد که دیدی من کردی رقصیدم دیدی من رقصیدم دیدی من بابا ک ر م

رقصیدم منم هی میگفتم آره آره تو کارت درسته ...

صبح که از خواب بیدار شدیم شلمانم همون شلمانه ساکت و آرومه خودم

شده بود ...

همش دارم فکر میکنم که من اون شلمانه شیطون و شلوغ و دوس دارم

یاااااااااا شلمان ساکت و آروم !!!!!!!! همیشه دوس داشتم شیطونی کنه و از

سر و کولم بالا بره ....

اما چرا وقتی اونطوری شده بود دلم میخواست همون شلمانه ساکت و

آرومه خودم و داشته باشم ؟؟؟؟؟

جمعه هم که مراسم ه مزخرفه پا ت خ ت ی

اه اه

همه خسته .... همش لبخندای الکی ر ق ص ه الکی .... وااای که باید اون

همه کادو و پول یکی یکی باز میشد .... خیلی مسخره بود ... یعنی

چیییییییییی !!!

 از طرفه نوهی عمویه دختر خاله عمه داماد 

گلیلیلیلییییییییییییییییییییییییییییی

از طرفه فلانییییییییی ... گلیلیلیلی....بعضی از رسم و رسوماااااااا باید کم

کم برداشته شهههههه .... البته خوبه که کادو بیارن البته بیشتر پول ...اما

 این که دونه دونه باز شود دیده شود بلکه .... حوصله آدم و سر میبره ....

خدا خدا میکردم زودتر تموم شه .....

 خلاصه این که عروسیه دایی هم خیلبیییییییییی خوب بود و جایه همتون

خالیییییییییی ....  

برای داهی و زن داهی نازم

(سفید و ممول عزیزممممممم میدونم که بعد از 7 سال دوستی و اون همه

سختی که هر دوتون کشیدین این وصلته شیرین برای هر دوتون چه قده

سخت به دست اومد  ...

همه ی گذشته های تلخ رو فراموش کنید و توی دفتر سفیده زندگیتون

روزهای قشنگ و نقاشی کنین ...

براتون آرزوی یه زندگیه آروم و سرشار از موفقیت میکنم ...

شاد و خوشبخت باشین )

آهای دوس جونااااااااااااااااااام برای تک تکه شما هم آرزوهای خوب خوب

میکنمممممممممم

دوستون دارم

فعلا خداحافظی    ....

 نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط باران  |  29 نظر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 16:29  توسط شیدا | 

پرده

سلام دوست جونای خوشگله خودم..... بزن دس قشنگرو به افتخاره باران

و بر بچسسسسسس

خیلی دلم هوای وبلاگ نویسی کرد هویجوریییییییییی یه هویییییییی ...

اومدم دیدیم دوستان  تا یه دو روز بهشون سری نمیزنیییییی شونصد تا

پسته جدید میزنن... حسودیم شد ....

من خیلی دلم میخواد همرو روزی دوبار بخونم .... اما یه بارشم که البته با

ذوق میخونم خیلی سرو چشم درد میگیره و از ترسه اینکه چشام ضعیف

تر نشه خیلی سعی میکنم به صفحه کامپولترزل نزنم اینا رم که مینویسم

همش سرم پایینه ببخشین اگه غلط غلوط زیاد مینویسم....

عرضم به حضورتون کههههههههه  خدا رو شکر اول از همه زندگیه دو نفره

ما با همه سختی هاش شیرینی هاش داره میگذره به سرعته برق و باد.

همش دلم میخواد یه 10 سالی از زندگیم بگذره ببینم اون موقع هنوزم با

حامد همین طوری تن تن عشقولانه در میکنیم یا نه !!!!!!!!! اون که میگه

 روز به روز عاشق تراز دیروزه...

خیلی جفتمون خسته شدیم هر چند که زندگی فوق العاده یکنواخته حامد

ساعت 7:30 میرسه خونه و همیشه از خستگی داره میمیره به قوله

خودش .... منم همش باید غذاهای برنجی درست کنم چون فرداش باید

ببره سره کار تازه آقا بد غذا هم هست اگه سمبل کنم نمی خوره ... ای

خداااااااااااااااا چه قده این زندگی سخته هاااااااااااا

پنج شنبه تصمیم گرفتم به اموراته خونه جدید برسم .. از بس که هی خونه

نیستیم هنوز خونه به شکله خونه آدمیزاد در نیومده .... از جمله پرده که

الحمدلله هنوز هیج جا رو پرده نزدم نه اتاق خوابا نه آشپزخونه کاملا

خونمون مثله کوچه میمونه فعلا..... تازه واسه حموم جا حوله ای و آینه

حموم دستشویی و ... اینا رو هم هنوز نزدیم .... لوستر هم که تعطیل

فعلااااااااااااااااااااااااااا .....

وای خدای من چه قده خرید دارییییییییییم....

من از بچگی همه کارهای مربوط به خرید و به مامانم سپردم خودم خیلی

کم پیش اومده که واسه خودم چیزی انتخاب کنم حتی لباسامم مامانم

میخرید ... و شلمان هم همینطور..... تصور کنید من و حامد  جمعه رفتیم تو

پاساژمحلمون برای سفارش دادن پرده ..... من که اصولا تو این چیزا سلیقه

ملیقه تههطیل حامدم که دیگه مرده از من بدتر...

من اولین مغازه پرده دوزی که رسیدیم بدونه اینکه به مغازه و فروشنده

توجهی کنم شروع کردم به حرف زدن به قوله خوده شلمان اونم در نقشه

هویج  کنارم وایساده بود و بر و بر نگام میکرد .... من شروع کردم :

سلام آقا .... میخواستم پرده سفارش بدم... یارو هم که اصلا تو باغ نبود

رفته بود فضااااااااااا ..... بهم گفت شما مدل و بده من میدوزم برات .... منم

که خننننننننننننننننگ..... گفتم این پارچه پرده اینجا باشه فردا صبح بیاین به

این آدرس که میگم تا اندازه پنجره هام و بگیرین ... اونم که تا خودکار دربیراه

از جیبش یه ساعت طول کشید انقده اعتیادش شدید بود که رو دفتر داشت

میخوابید من گفتم الانه که با سر بره تو دفتره ... آخ که چه قده من

احمقمممممممم تازه سواد هم نداشت که آدرس و بنویسه همشرو غلط

غلوط نوشت .. خلاصه اومدیم بیرون که یهو حامد مثله یه بمب منفجر شد ..

اوووووووف حسابی دهوام کرد که تو اصلا از من نظر نپرسیدیییییی و اجازه

ندادی من حرف بزنم آخه اون موتاده مفنگی میخواد واسه تو پرده بدوزه ...

 منم که حسابی متوجه سوتیم شده بودم کلی خجالت کشیدم.....جلوتر

که رفتیم دیدم عجب مغازه های پرده دوزیه بزرگ و تر تمیزی داره خیلی

خجالت کشیدم که انقده بیفکر عمل کرده بودم ... حامدم هی میگفت  اینا

به درد نمیخورن اون یارو موتاده خوبه قشنگ میدوزه برات تازه آدرس و

تلفنم دادی ..... شانس آوردی که در رو هم نداری ... منم هی حرص هی

حرص ... یه هو وسطه پاساژ ترمز زدم و بدونه اینکه حرفی بزنم رفتم

سمته مغازه اولی و گفتم آقا من منصرف شدم لطفا کنسلش کنید.... پارچه

رو گرفتم و رفتیم پیشه یکی دیگه و گذاشتم حامد مدل ها رو نگاه کنه و با

مشورت یه مدل و دوتایی انتخاب کردیم  و حتی برای اتاقه نی نی هم که

پنجرش دو وجبه یه مدل انتخاب کردیم که کلی کر کره خنده میشه .. البته

بعد از اینکه نی نی بیاد مدل و پردشو عوض میکنیم .... حالا قراره یا امشب یا

فردا آقاهه بیاد و پرده هارم بیاره که نصبش کنن... اما چون پارچه از خودمون

بود یه مقداری فکرش و نمیکردیم که انقده گرون بشه...... اما اشکالی

نداره ... این پرده ها اولین چیزیه که من و حامد با هم انتخاب کردیم برای

خونمون ..... خدا به خیر کنه وقتی مدلشو به مامانم گفتم کلی خندید و گفت

جکه سال میشه پرده هاتون اینی که تو میگی خیلی دهاتی و ضایعست

( البته به شوخی میگفت ) ..... منم کلی بهم برخورد .... حالا هی استرس

دارم که  آیا خوب میشه یا بد ....

حالا عکساشو میزارم ببینین... اما نخندینااااااااااااااا......

راستی این مدت دوستای وبلاگی هی تن تن ماشیناشو عوض کردن

مبارکه همشون باشه ایشالله که چرخش براشون بچرخه....

 دیشب موقع خواب وقتی داشتم چسبه دماغم و میزدم حامد آهنگه

 تایتانیک و برام گذاشته بود و خودشم آروم باهاش زمزمه میکرد ..... من

خیلی این آهنگ رو دوس دارم .... خیلی لطیفه ... چراغ و خاموش کردم و

 بدویی پریدم رو تخت و سرم و گذاشتم رو سینش ودستم و دورش حلقه

کردم و چشام و بستم اونم با موهام بازی میکرد هرز گاهی هم یه بوسه

کوچولو به دستم  .....

دلم میخواست ساعتها سلن دیون آهنگشو بخونه و من همون حالتی رو

سینه شلمان بمونم........

 

تویه زندگیه دو نفره یه لحظه هایی هست که وقتی بهش میرسی

 احساس میکنی خوشبخت ترین زنه رویه زمینه و عاشقترین مرده دنیا

همدم روزها و شب هاته ....         

   نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط باران  |  18 نظر

این چند روزه

من اومدممممممممممممممممممم

سلام و ۱۰۰ تا سلام به دوس جونایه با مهرفته خودمممممممممممم

امیدوارم که حاله تک تکنون خوب باشه البته خوب که نه اما

عالیییییییییییییییییییییییییی باشه

وای که این سه چهار روزه خیلی خوب بود

الان پر از انرژیم و کلی روحیم توپه

گاهی وقتا از اینکه اون همه خودم و سره هیچی باخته بودم واسه خودم

متاسف میشم..... باورتون میشه البته حس میکنم تلقین درمانی که کردم

هم تاثیره زیادی داشت.

اما یکی از دوستایه مامانم واسم تخمه مرغ شکوند که خیلی برام جالب

 بود

و اون گفت که خیلی چشمت زدن هی اسما رو میگفت و هی تخمه مرغه

قرچ صدا میداد

خندم گرفته بود از وضعی که دوسته مامانم برام درست کرده بود من

نشسته بودم و اون بالا سرم تخمه مرغ و نگه داشته بود هی اسمه

دوست ----آشنا---- فامیل----- ومیگفت ...

 با گفتنه اسمه بعضی ها هی تخمه مرغه قرچی صدا میداد

که یهو سره اسمه زن عموم که من و واسه پسرش میخواست یه دفه

بوکشششششششششش ... ترکید و اون خانومه مجبورم کرد یه سر

 ناخن از اون تخمه مرغه خام بخورم اااااااااااااااایییییییییییییییییی

و اونجا بود که من یهویی احساس کردم خیلی سبکمممممممممم و داشتم

از خوشحالی بال در میاوردم

در هر صورت بعد از اون تخمه مرغه کذاییییییییییی هی بهترو بهتر میشم و

مامانم و حامدم هی خوشحال و خوشحالتر

به نظره شما من خیلی خرافاتیم !!!!!

در هر صورت بعد از اون کاملا آثار دیوانگیهام برطرف شده

پنج شنبه از شرکت با حامدی رفتیم خونه مامانم اینااااااااا

مامانم میگفت شاهین از ذوقش که شما امشب میاین اینجا با دعوا

فرستادمش بره مدرسه .... همش گفته چون شیدا میاد من نمیرم ....

خلاصه وقتی خان داداشم (بزرگه) رفت دنبالش و از مدرسه  آوردش من و

حامد رفتیم تو حموم و قایم شدیییییم وقتی اومد تو به جایه سلام به مامانم 

گفت پس شیدا و حامد کوشن ... مامانم گفت نیومدن که یهو یه جیغی

کشید و سرشو محکم زد به دیوارررررررر که با صدایه خوردنه کله شاهین به

دیوار من و حامد با عجله رفتیم تو هال

خیلی بد بود همش به خودم لعنت فرستادم که چرا انقده شاهین دوسم

داره و من چرا یه همچین شوخیه مزخرفی باهاش کردم.... وقتی من و دید

زد زیره گریه و گفت چرا به من دروغ گفتین ؟؟؟؟

کلش یه کوشولو باد کرده بود بعدش من و بغل کرد و کلی گریه کرد منم

که همیشه اشکم لبه مشکمممممم

کلی پا به پاش گریه کردم

شلمانم که چشاش پره اشک شده بود و مامانم از این صحنه دپرس شده

بود و اونم یه نیمچه گریه کرد....

خولاصه اینکه خیلی حسه بدی داشتم

از اینکه من خونه نیستم که پیششون باشم و براشون قوته قلب باشم

وقتی میرم اونجا با حامد حس میکنیم باید جایه خالیه بابا رو پر کنیم اما

خیلی سخته

خیلی تنهان

و جایه خالیش و هیشکی نمیتونه  پر کنه

5 شنبه شبش رفتیم با مامانم اینا خونه خاله حامد اونجا حلیم داشتن و

وقتی ما رسیدیم حلیم هارو هم پخش کرده بودن و ما فقط رسیدیم که

بخوریم.....

جمعه هم از خواب که پا شدیم رفتیم بهش زهراا آخ که چه حالی داد انقده

 با بابام حرف زدم وگزارش دادم بهش که حسابی دلم خالی شد .... کلی

باهاش حرف زدم و کلی سفارش و اینا کردم و مطمئنم که  به حرفام گوش

داده

بعدش رفتیم خونه عمو بزرگم و نذری که بابام هر سال تاسوعا میداد اونجا

واسه حلیمشون.... ما بردیم به جای بابا

شکر و روغن نذر بابام بود که هر سال تو حلیمه عموم شریک میشد ....

بعدش سریع رفتیم خونه مامان بزرگه اونا هم حلیم داشتن ... اوه چه خبر

بود ته حیاط و سقفشو پوشونده بودن و همین طور اطرافشو

و یه دیگه حلیم هم رو آتیش

خیلی جوه خوبی بود خالم هر سال یه چیزی میده که امسال هوسه حلیم

کرده بود دوباره

صدای نوحه بلند بود و کلی جو داده بود به اونجا

قربونش برم شلمان انقده خوب حلیم هم میزنه که وقتی رسیدیم همه

گفتن استاد اومد دیگ و بسپاریم به اون و بریم شاممممممممممم

منم که سریع شوهر دوسسسسسسسست .....

گفتم نخیرم زرنگین  بچم فردا هم پایه حلیمه و میخواد تا صبح بیدار بمونه

واسه همین امشب یه کمی کمک میکنه

   اینم دسته  من و شلمانه که عشقولانه با شلمان داشتیم حلیم هم

میزدیم و دعا میکردیم

تازشم اسمه تک تکتون تو ذهنم بود و واسه همتون دعا کردم....

ساعته 3 شب بود که دیگه من رفتم خوابیدم و شلمانم تا یه ساعته

 بعدش خوابید اما دایی و خاله و سفید و دوستای دایی کوچیکه که از این

پسر جینگولی ها بودن تا ساعته 7 صبح هی نوبتی حلیم هم زده بودن

حلیممون خوشمزه شده بود و تا 8:30 همه رو پخش کردیم

بعدشم دوباره خوام پیش کردیم و خیلی خوابه خوبی بود تا ساعته 1

خوابیدیم و بعدم که کلی برامون قیمه و قورمه رسید ...

بعدشم که رفتیم خونه اون یکی خاله حامد که اونا هم حلیم داشتن چون

ماله امام حسین بود با جون و دل میرفتیم و غر هم نمیزدیم ....

خولاصه که حلیمه اونا هم مراسمه خاص خودش و داشت و مزش از همه

حلیمهایی که خوردم خوشمزه تر بود چون اونا با شیر درست  میکنن و خیلی

خوشمزه تر میشه

البته این و من امسال کشف کردم ......

بعدشم که عروس خاله حامد ما رو دعوتید خونشو به صرفه فیلمه

دلشکسته که رویه دیوار برامون نمایشش دادن

اسمشو نمیدونم چیه اماااااااااااااااا

خیلی با شلمان خوشمون اومد و قراره از اون دستگاها بخریم .....

بعدش دیگه خیلی حرف زدم ... ببخشیدددد.....

دوستون دارم

بوسسسسسسسسسسسسسسسسس و بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط باران  |  21 نظر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 16:27  توسط شیدا | 

مهذرت خواهییییییی

من تنبلم ؟؟؟ نامردم ؟؟؟؟؟ بی معرفتم ؟؟؟؟؟؟

آقا جان باشه هر چی میگین قبوله .....

اما دلیل داره

اول اینکه تو همین مدت یه هواپیما ی جدید آوردیم و کاراش افتاد گردنه منه

بخت برگشته

دوم اینکه یه هواپیما مون از باند فرودگاه خارج شده بود و اونم خودش کلی

واسه ما شد مایه درده سر.....

سوم اینکه این دوست گولیه من اومده اینجا و اصلا نمیزاره من بیام تو وبلاگ

از بس که حسوده

هییییییییییییییییییییییییییییییی

الانم اینجا نشسته بهش آلوچه دادم بخوره تا ساکت بشینه و من بیام

اینجا.......

خیلی دلم میخواد از اون آلوچهه بخورم اما اگه الوچه بخورم زودی تموم

میشه و دوباره واسه من قیافه میگیره .....

اینم باجیه که من به خانم دادم تا از کناره من بودن دبه در نیاره  

*

اینم یه نقاشیه قشنگه که کاره دسته هنرمنده خودم میباشد رو پای

همکاره گرام  از بس که من هنرمندم از هر جایی واسه هنرماییم

 استفاده میکنم.....

*

خولاصه اینکه کلی این مهسا خانوم حال میکنه که یه دختره خوبی مثله

من همکارشه

اما قدر نمیدونه که هی میگه میرماااااا میرمااااااااااا میرمااااااااااااا

....       

 کلی هم منتشو میکشم که پیشم بمونه

قربونت برم خدا

بعضی ها چه قده خوش شانسن

 خولاصه اینکه جایه همتون خالی

از وقتیکه که اومده پیشم با هم دورانی داریم بس شیرین ....

باهاش خیلی شنگولم همش یاده دوران دانشگاه میفتیم و د بخند ....

شاید به زودی جفتمون و اخراج کنن  به دلیله جلف بودن بیش از حد ....

حالا بریم سره اصله مطلب .....

15 بهمن تولده مامان قشنگم بود با خان داداش بزرگه

وای که چه بساطی بود به مدته دو روزپنج شنبه و جمعه  سور و ساطه

مهمونی بر پا بود و کلی خوش گذشت و حسابی یه دله سیر خندیدیم  کادو

هم به جفتشون پول دادیم ...

از یه طرف امشب قراره که برم دوباره خونه مامانیه خودم و کلی غصده

بخورم چون داداش وسطی که گوله ی انرژی بود و آخره کر کره خنده از

فردا میره سربازی و جاش خیلی خالی میشه داریم میریم واسه

خداحافظی میدونم که کلی گریه میکنم ..... بیچاره مامانم با رفتنه این

داداشه به سربازی دیگه کسی نیست که حسابی بخندونتش و سر به

سرش بزاره .....

حالا یه کمی از حامد بگم

یک اینکه بچم رئیس شده و قراره من برم بانکشون و حسابی پولا رو خالی

کنم تو جیبه مبارک  اگرم با من همکاری نکنه طلااااااااااااااااااااااااااااااااااااق ق 

دو اینکه واسم سه تا تاپ گوگولی خریده خودش تهناییییی

۱      ۲     ۳

ما تازگی هاااااااا با هم مشکل پیدا کردیم سره خواب که البته این 3 تا تاپه

واسه دلجویی از من بید ههه

چون سه شب بدونه من خوابید یعنی قبل از اینکه من بخوابم رفت خوابید

منم هی باهاش قهر کردم ( بهونشم اینه که من خستم و کوفته ) اما من

این چیزا حالیم نیست واسه همینم هی قهر کردم تا واسم اونا رو خرید.....

واسه اولین بارش بود که تهنایی واسم یه چیزی میخرید همیشه خودمم

باهاش بودم ....

فکرش و کنین یکی از مشتری های بانکشون که یه آقایی بوده البته خودش

میگه یه آقایی وگرنه الله و اعلم ..... از مغازش جنساشو برده بانک ... تصور

کنید آقایون بریزن دوره یه کیسه پر از لباسای زنونه ..... چه شود !!!!!!

هر کدومشون واسه خانومشون خرید کردن....... این آقا شلمانه ما هم به

نیته اشتباهی که سه شب مرتکبش شد اونا رو گرفت .....

ما این چند روزه اگه مهسا خانم اجازه و مرخصی به ما بدن میخوایم بریم

آبادیه آقای شلمان

دفه اوله که دارم میرم ....... پامون و گشاد کردن فامیلای

محترمشون......امیدوارم که خوش بگذره......

 انشالله  

اوه اوه اوه میگمااااااااااا این هوا چنقدره سرد شده تا مغزه استخونم امروز

منجمد شد و دو بارم از صبح خون دماغ شدم میگن به خاطره عمله

مماخمه که خون دماغ میشم اما نمیدونم آیا ربطی داره یه نه

حالا شما پیدا کنید پرتغال فروش رااااااااااااا !!!!!!!!

قول میدم زود به زود بیام

خیلی دوستون دارم

تک تکتون وووووووووووووو

دلم براتون تنگ شده بود هوارتاااااااااااااااااااااااااااااااا

اولش و که اومدم یه خورده خجالتی می کشیدم و سلام نکردم

اما حالا که باهام آشتی کردین

سلام 

بهدش ماچ و موووووووووچ

بهدش خداحافظی

الان دیدم ... قربونت بشم هانی جونم ..... چه قده جیگرمی

من شرمنده که انقده زیاد غیبت داشتم گوگولیه من تازشم نشد که بیام

وبلاگه خوشدلتو بخونم البته وبلاگه خیلی ها رو نرسیدم بخونم ... مهذرت

میخوام هم از تو هم از بقیه

قوله قول که بیام یکی یکی

بازم خداحافظی .......

  نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط باران  |  14 نظر

همه چی

سلام عشقای خودم ....... عاشقتونم ...... یه دنیااااااااااااااااااااااااااااااا

اول از همه یه دعا .....

خدا جونم دوستای عزیزم این روزا بیشترشون درگیره امتحاناشونن

کمکشون کن تا با موفقیت امتحاناشونو پشت سر بزارن......

آمین

دوم از همه میخواستم بگم یه عوضیه دزدی داره جای دوسته خوبمون

لیمو (مثل لیمو تلخ وشیرین)

مینویسه در حالی که لیمو جونم میگه وبلاگشو بسته .......

سوم از همه من این مدت تو شرکت خیلی درگیره یه ماجرایی بودم .....

اصلا وقت نکردم بیام اینجا

چهارم از همه از شنبه همین هفته که داره میاد من دیگه تهنا نیستم و یکی

از دوستای دانشگاهیم داره میاد اینجا که بشه همکارم ....

خیلی دوسش دارم و از اومدنش خوشحالم یه عالمه

اما داره موقتی میاد برامون دعا کنید که موندش همیشگی باشه ....... یا

لا اقل تا وقتی که من هستم اینجا اونم باشه.....

حالا بریم سره زندگانییییییییی

زندگانی عالیه به لطفه خدای عزیز و مهربونم که سایش بالا سرمه و مبازبه

همه چی هست خدا رو شکر همه چی عالیه

به قوله معروف

واااااااای که چه حالیه همه چی عالیه

این جمعه مهمونی دعوت داریم

و جمعه هفته دیگه خودم مهمونی دادم

امیدوارم ختمه به خیر بشه ...... از الان استرس گرفتم که حالا چی کار

کنم.....

تازشم یه فیلمه عروسیه یه بنده خدایی رو دیدیم که هر دو خیلی پولدارو

خوش ژست بودن .....

عکسای فوقالعاده خوشگلی داشتن ..... البته فیلم برداره عالیییییییییییی

داشتن خودشون خیلی هم عالییییییییییی نبودن

اما من تو عمرم یه همچین چیزایی ندیده بیدم....

غصده خوردم....

 کلی حرص خوردم آخه میدونین چیه !!!!! من اصلا از فیلمه عروسیم راضی

نیستم .... همش با حامد فقط داریم راه میریم و میخندیم ..... نه ماچییییی

نه بغلییییییییییی

اگه رقصه خوشگله خودم نبود هیچ کس فیلمم و نگاه نمیکرد.....

( اینم یه تعریف از خودم )

اما خوده فیلمم

خیلی مزخرف بود .. اه اه اه

حیف که دیگه بر نمیگرده ......

ای کاش واسه فیلم برداریمون یه خورده میگشتیم هر وقت یاد

فیلم عروسیم  میفتم حرصم میگره .....

ای کاش به حرفه شلمان گوش میکردم و یه خورده پرس و جو میکردم

مثله این احمقاااااااااااااااااااااااااااااااا اولین جایی که رفتم فکر کردم عالیه......

ای خدا پلیییییییییییییییییییز دنیا رو به دو ساله قبل برگردون ......

بیخیالش آقا جان

از یه گل بهار نمیشه .....

هر جی به جمله بالا نگاه میکنم ربطش و نمیفهمم.....

اما گفتم بزارم باشه این هم نکته ای ظریف و مهمیه واسه خودش

آیا من حالم خوبه !!!!!!!!

نهههههههههههههههههههههههههههه

راستی یه فیلمه وحشتناک دیدم البته نتونستم نگاه کنم

 از شهره آغداشلو داستان زندگیه ثریا که سنگ سارش میکنن

به حدی تو روحیم اثر گذاشت که از پریشب که دیدمش کلی درس شدم .....

خوب شد بعدش اون فیلم عروسی دیدیم تا ذهنم به یه چیزه دیگه مشغول

بشه

بهتون پیشنهاد میکنم نبینید.......

تا بیشتر از این حالتون و بد نکردم میرم عشقایه من ......

براتون آرزوی موفقیت میکنم

دعا کنید برف بیاد

چه ربطی داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟

( این پر محتوا ترین پستی بود که تا حالا زده بودم )

  نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط باران  |  32 نظر

سر خوشی

سلام سلامتی میاره پس سلام سلام 100 تا سلام تازه ثواب هم داره پس

100 تای دیگه هم روش

دوست جونام انقده الان حالم خوبه که دارم بال در میارم..... چرا ؟؟ وا !!!!

مگه آدم حالش خوب باشه چرا داره ..... هییییییییییییییییی.... هویجوری ....

الان یه هو احساس کردم که واییییییییییی حالم خیلی خوبه ......

خوب الان می برمتون تو صندوقچه خاطراتم بیا بیا بیا    

       ..... آهان همینجاسسسسسس

5 شنبه رفتم خونه و به حامد گفته بودم ناهاز از بیرون پیتزا میگیرم تا تو

بیای .... اما یه لحظه زد به سرم و رفتم بساطه همبرگر با نونه گرد خریدم و

اومدم در نقشه یه حنا دختری در مزرعه فعالیته خودم آغاز کردم .... کاهو ها

رو شستم همینطور گوجه ... پنیر رنده و خیارشور و خورد کردم...... همبرگرا

رو سرخ کردم .... و یه ساندویچ خوشمزه آماده شد .....گذاشتمشون تو

ماکرو ..... وقتی شلمان اومد داشت از گشنگی میمرد.... گفت بدو پیتزا

هاررو بیار که مردم..... منم گفتم شرمنده منم الان رسیدم پیتزا هم

نداشت تموم کرده بود ....

گفت پس الان چی بخوریم منم گفتم کنسرو لوبیا به به الان برات

داغ میکنم.... اونم قهر کرد ..... و رفت تو اتاق خواب خوابید ... منم تند تند

میز و چیدم ای کاش عکس میگرفتم اما حیف که اون لحظه هواسم به

وبلاگم نبود....

بعدش با کلی ناز و ادا رفتم بیدارش کردم و گفتم حالا بیا قهر نکن ... لوبیا یا

پیتزا فرقی نداره مهم اینه که من در کنارتم... اونم با حالات قهر اومد تو حال

که یهو دیدم از خوشحالی داره میترکه ..... خیلی دوس دارم غافلگیرش

کنم ... یه جورایی حال میکنم وقتی دپرس میشه و بعدش یه هو سوورررررر

پریییییزززززززززز..

از اونجا که همسره بنده خیلی پنج شنبه ها زیادی میخوره من براش 4 تا

همبرگر درستیدم که 3 تا و نصفیش و خورد .......

بعدش خوابیدیم با هم آخ که چه حالی داد . خوابه بعد ظهر پنج شنبه خیلی

میچسبه..... بعدش شبش واسه شام خونه عموم دعوت بودیم و قرار بود

بعدش با مامانم اینا برگردیم .. وقتی بیدار شدیم ساعت 6:30 بود کلی کار

داشتم .... جارو گرد گیری شستنه دستشویی و همین طور حموم رفتن....

من به شلمان گفتم من اول میرم دستشویی میشورم تو هم گرد گیری ...

هر چند که بلد نیست اما بازم از هیچی بهتره ...... تا من از دستشویی اومدم

بیرون اون هم گردگیری کرد هم جارو کشیده بود الحق هم کارش خوب بود

حالا شاید استخدامش کنم عضو ثابته نظافت چیه خونمون بشه...... وقتی

یهش گفتم یه فصل کتک اساسی نوشه جان کردم......بعدشم طبقه

معموللللللل رفتیم حموممممممممممممم هیییییییییییییییی

خونه عموم هم با اینکه غصه خوردیم خیلی اما خوب بود ... جایه دوستایه

ناز نازیم تعطیل

بعدش با مامانم اینا برگشتیم و بساطه قلیون تا ساعته 4 بیدار بودیم چشایه

من یکی که اساسی قیلی بیلی میرفت

فیلم دله خون و دیوانه از قفس پرید و روابط و دیدیم من که از

هیشششششش کدوم خوشم نیومد حیفه سه تا 1500 تومان اه اه

جمعه هم با مامانم رفتیم پاساژای محلمون و چرخ زدیم و من یه عطر

ورساچه خریدم که خیلی بوش بسی

خوش  استشششششششششششش..... حامدم کلی خوشش اومد.

من تازگی ها یه مشکل پیدا کردم .

صبا که حامد ساعته 6 میره پشته سرش برقا هم قطع میشه تا ساعته 8

من خیلی میترسم با اینکه شمع روشن میکنم و چراغ شارژی داریم اما من

خیلی میترسم میشینم گریه میکنم... خیلی بده ... واسم شده یه کابوس

وقتی به ساعته 6 هی نزدیک میشیم ترس بیشتر به من غلبه میکنه

بهدشم که تقی برقا میره ... من میترسم دوس جونام خیلییییییییییییییی

بگذریم

آها عکسه پرده ها که گفتم ... البته به خاطره یخچال مدله پرده آشپزخونه

از حالته هلال به یه وری تبدیل شد....

رویه هم رفته هییییییی خیلی هم جواد نشد البته به نظره خودم

آپشزخونه

اتاق خوابه کوشولو

اتاقه من و شلمان

پرده ی اتاق خابمون از همش خوشمل تر بود خوب بالاخره اونجا

سفارشیه

اینم یه مجسمه ز شت از طرفه شاهین کوشولو که برامون آورده بود

گوگولی.....

خولاصه عشقایه من بیشتر از اونی که فکر کنید همتون و دوس دارم ....

خیلی خیلی خوشحالم از داشتنه دوستایه خوبی مثله شمااااااااااااا

دوستون دارم هوارتااااااااااااااااااااا

باااااااااااااااااای باااااااااااااااااااااااای

  نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط باران  |  26 نظر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 16:26  توسط شیدا | 

سلاااااااام

یه سلامه نو

یه سلامه گرم

یه سلامه خنک

یه سلامه پر از انرژیه مثبت

هم واسه دوستای مهربونم

هم واسه وبلاگم

هم واسه خوده خودم.

اول از همه یه تشکر بزرگ ....................... بابته تبریکای قشنگتون 

 دوم از همه بی مکث و بی مقدمه میرم سر اصله مطلب ...... البته مطالب

از اون اولش میگم اما خوب این پستم طولانی میشه به قشنگیه چشماتون

ببخشین.

5 شنبه خونه مادر شوهره گرام بودیم و مثله همیشه با ناز و کرشمه ما رو

مورده الطافه بی پایانشون قرار دادن بعدش رفتیم با آقای شلمان و شاهینه

خوشگلم خرید.....

و کلی جیبامون خالی شد .

من واسه شلمان عیدی یه شلوار جینه خوشدل و یه تی شرته خوشدل

خریدم و بسی شادمان شد که من پولش و حساب کردم .... اونم به طلافی

یه کتونیه خیلی خفن واسه شاهینه قشنگم گرفت ....

بعدش خودمم  یه کفش و یه شال و یه شلوار خریدم ... آهان یادم رفت البته

به اضافه مانتو و کیف ......

شلمان میگفت عزیزم تعارف نکنی هاااااا یه دو سه هزارتومنی تهه جیبم

مونده اگه میخوای اونم بده گله سری سنجاقی چیزی ....

منم بعد از هر خرید میگفتم اصلا نمیخوام همه رو میرم پس میدم تو هی

سره من منت میزاری ... اونم هی میگفت نه به خدا  من تا حالا تو عمرم

انقده خوشحال نبودم هر چی تو بیشتر میخری من بیشتر خوشحال

میشم....... هیییییییییییییییییییییییییی

خلاصه که وقتی از خرید برگشتیم تازه فهمیدم که خیلی زیاده روی کردم و

ملاحظه جیبه مبارکه آقامون و اصلا نکردم.....

جمعه  صبه زود رفتیم بهشت زهرا که یا علی قیامت بود..... با مامانم و

داداشا و شلمان رفتیم ....

 تا نشستم واسه باباییم هفت سین چیدم و کلی باهاش حرف زدم و گریه

کردم و بهش گفتم که چه قده واسم سخته این روزا ... و دوباره ازش

خواستم به خاطره عیده پارسال که حتی بهش یه زنگ هم نزدم و نرفتم

ببینمش من و ببخشه ...... سرم و گذاشتم رو سنگه قبرش و هی ازش

خواستم من و ببخشه. ....

با کلی غم و غصه و دله گرفته  به استقباله شنبه رفتم .....

شنبه رفتم آرایشگاه پیشه مامانیم و موهام و رنگ کردم..... به قوله مامانم

یه رنگه من دراوردی

نه عسلی نه نسکافه ای ..... یه چیزی بینه این دو تا..... بهمم میاد

خیلی ..... حالا عکسشو میزارم.....

خولاصه بعدشم رفتم خونه مامانم و خان داداش بزرگه رو به کار کشیدم و با

هم جارو گرد گیری کردیم و یه هفت سین انداختیم و عکسه با با هم

گذاشتیم اولین ساله نو بدونه بابا..... البته واسه من دومین ساله نو بدونه

بابا .....

مامانم ساعته 8 ار آرایشگاه اومد و عمو کوچیکه هم با خانومش و 3 تا بچه

هاش ... سره سفره هفت سین شلمان به همه عیدی داد حتی به عموم  و

زن عموم ......همه گریه میکردیم و نگاهمون به عکسه بابا... جاش خالی

بود.

فرداش رفتیم خونه مادر بزرگه حامد ناهار و کله عروسا بودن..... ما کلا 5 تا

عروسیم از 3 تا خواهر.

و کلی با هم رقابت و اینا داریم و عکس العمل هامون وقتی همدیگرو میبینیم

خیلی جالبه....

من اونطوری نبودم اما خوب جوه خونوادشون اینطوریه که خواهرا هر کدوم

به عروسشون می نازن..... وقتی به هم میرسیم باید چشه همدیگه رو

دراریم ... البته من و یکی از عروسا ( بهار)  عاشقه همیم و کمتر خودمون و

قاطیه این چش و هم چش بازیا میکنیم.... البته تا حدودی

فرداشم رفتیم خونه مامان بزرگم فک کنین... قبل از اینکه بریم از روزه دوم

عید قبل از اینکه بریم خونه مامان بزرگه من سره این که گفتم من 3 ساله با

خونواده ی شمام 13 به در و امسال میخوام با خونواده ی خودم باشم چنان

دعوایی کردیم تاریخی ... فک کنم همسایه ها همه در جریانه دعوامون قرار

گرفتن......از دوم واسه سیزده به در......جالبه نه !!!!!!!.

بازم خوبیش اینه که من پیروزه میدونه جنگ بودم . قوله سیزده به در و

گرفتم ... بعدشم مثله لیلی مجنون ساعته 7 غروب واسه ناهار رفتیم خونه

مامان بزرگم.!!!!!!! هییییییییییییییییییییی

فرداشم یه سری دیگه دید و بازدید خونه عموها و اینا.......

5 شنبه مامانم اینا اومدن خونه ماااااااااااا و آقا حامد واسه من رفته بود تو

قیافه واسه همینم داداشم ناراحت شد ... و فرداش که حامد رفت سره کار

البته بعد از یه دهوایه مفصل تو تختواب با بنده ......

صبش من یه دهوای اساسی کردم با خان داداش بزرگه....... و بعدش خونه

مادر شوهری دوباره ناهار دعوت بودیم اما من با سر چشه پف کرده و

ظاهره ژولیده......

اینجا بود که من برایه اولین بار مادر شوهرم و سر افکنده کردم و عروسای

دیگه خوشحال از اینکه بالاخره من یه جا سوتی دادم و .....اونا لبشون

خندون و تریپشون بهنر از من بود... من از قصد اون طوری رفتم میخواستم

حاله حامد گرفته شه ...... ( البته حامد یک ساعت بعد از من رسید چون از

سره کار میومد.)

اونم ار اون

دوباره شبش با شلمان آشتی کردیم طی یه عملیاته عشقولانه اما صبش

که بیدار شدم خودمم نمی دونم چرا !!!!!! ازش خوشم نیومد و دوباره باهاش

حرف نزدم ....برنامه از این قرار بود که 4 تا ماشین اونطرفه عوارضی ساعته

7 به هم برسیم و بعدش بریم غار علیصدر بعدش بریم توی سرکان عروسی

دعوت داشتیم.

وقته صبونه همه از ماشیناشون پیاده شدن و سلام و احوال پرسی منم در

نقشه یه عروسه بخت برگشته دپرس حتی از ماشین پیاده نشدم و پچ پچ

ااااااااا بود که پشته سرم راه افتاده بودمنم هی عصبی تر میشدم... بعضی

وقتا غیر قابله تحمل میشم...البته این موضوع شامل حاله حاج آقامونم

میشه.......

همه صبونه میخوردن و میخندیدن و منم تو ماشین حرص میخوردم همه

ناهار خوردن منم چشم به کبابم خیره و اشک تو چشام قلمبه شده بود و ت

یک تیک میریخت رو برنج ........

بعدش با کلی خواهش تمنا مادر شوهرم و خاله حامد و پسر خاله حامد که

خیلی من و دوس میداره راضی شدم که با حامد آشتی کنم اولش با هم سر

سنگین بودیم .... هی من واسش چش و ابرو میومدم بعدش رفتیم داخل غار

و من خیلی دوس میداشتم غار علیصدر و

به نظرم شگفت انگیز میومد....... قایق سواری کردیم و کلی پیاده روی و اما

از اونجایی دامن خونواده ی من و آقای شلمان دوباره گرم شد ، که من

بسیار سردم شد تو غار و مجبور شدم خودم و بچسبونم به بخاریه سیارم

آقای شیدا گرم کن.

خولاصه اینکه بعد از آشتی کردمون یکی میخواست فقط ما دو تا رو از هم

جدا کنه 24 ساعته از گردن هم اویزون بودیم تو ماشینم همش گره

میخوردیم تو هم...... مثله دو تا کفتره عاشق ..... هیییییییییییییییییییییی

به به

بعدش توی سرکانم که جای قشنگی بود و جنگل و کوه و بلبل و پروانه

دشت و دمن ...... از صبح میرفتیم عروسی تا شب

هر شبش یه مراسمی بود که برقصیم ......حنا دوزون- حنا بندون –عروسی-

مادر زن سلام ...... در کل اونجا هم خوب بود..... بعدشم برگشتیم و سیزده

به در م خونه مادر بزرگه بودیم اصلا هم خوش نگذشت...... حیفه اون همه

داد و بیداد.

آها این و یادم رفت بگم ، عیدی از آقامون یه گوشیه خوشمل گرفتم اسمش

جته سامسونگ مدله جت ....... از مامانم یه دستبند ظریفه گوگولی از مادر

شوهرمم پول ....

قصه عیده ما به سر رسید

انگشتامون به درد رسید.

اینم از شعر .......به به به به

ببخشید که زیاد بود. دوستون دارم زیادااااااااااااااااااااااا

تا پسته بعدی    خداحافظی

 نوشته شده در  شنبه 21 فروردین1389ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط باران  |  نظر بدهید

خداحافظ 88

سلام

دوستای ناز نازه من.

تو وبلاگه دوستای خوشدل و عزیزم که رفتم اکثرا یه چکیده از ساله ۸۸

نوشتن اما من....

نمیخوام بگم که ساله ۸۸ چه اتفاقای بدی برام افتاد... نمیخوام برام تجدید

خاطره بشه

دلم میخواد آخرین پسته ۸۸ رو با انرژی مثبت تموم کنم.

اومدم که بگم برای تک تک تون آرزو میکنم  ساله خیلی خیلی خوبی داشته

باشین ....

امیدوارم دوستیهامون ادامه داشته باشه و همینطور زندگی ها مون به

شیرینی پا برجا.....

ای کاش بشه که هممون به آرزوهامون برسیم .....

در کناره عزیزتریناتون براتون بهترین آرزو ها رو دارم .....

بعدشم دیگه

سر سفره هفت سین حتما برام دعا کنین......

دوستون دارم و تا ۲۰ روزه آتی همتون و به خدایه بزرگ و مهربونم

مسپارم.....

برای خدا جونم:

ای آن که به تدبیر تو گردد ایام

ای دیده و دل از تو دگرگون مدا م

وی آن که به دست توست احوال جهان

حکمی فرما   

که گردد ایام به کام...............

  نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1388ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط باران  |  17 نظر

مهمونی و بازی برباگی

سلام دوستای قشنگم ......

بالاخره بعد از 2 ماه و اندی خاله پری اومد ..... خدا رو شکر با کلی درد و اینا

من خیلی دلم میخواد تن تن بیام اینجا

تن تن بهتون سر بزنم ......

اما خوب هر کسی یه شرایطه خا صه خودش و داره .......

هی جور نمیشه  و کلی این قضیه رو مخمه که الان دوس جونیام 10 تا

پسته جدید گذاشتن و من این جا از دنیا بی خبرم ........

خیلی دلم واسه پستاتون تنگ میشه اما  خوب از اونجایی باید حرفام و باور

کنید که خودمم پسته جدید نمیزنم ......

یه چیزایی تو وبلاگ خیلی  برام شیرینه ....

 مثله شنیدنه صدای یه دوسته شیرین..... مثله قند......  خودش میدونه

مثله قنده ........

یا یه نیمچه رابطه برقرار کردن با یه عسله دیگه که برام خیلی عزیزه ......

حالا از کجا بگم .........ممممممممممممممم

شاید زندگی ... اون طوری که می خوام نباشه اما ما آدما محکومیم به

زندگی ....

الان بازم میگین من دارم غر میزنم ....  ااااااااااااااا

اما نه به خدا اینا غر نیست

یکی از دوستام شرایطه  خیلی بدی داره ....دیروز بهم زنگ زد و فقط گریه

کرد من گوشی دستم بود و به صدای هق هقش گوش میکردم ....

قربونه خدا برم

یکی انقده تو ناز و نعمته  که تنها رنج و غمش میشه  چیزایی که دوس ندارم

بگم چون خدایی نکرده سوء تفاهم پیش میاد....

یکی مثله اون دوسته عزیزم که تنها ترین آدمه دنیاست و از بدو تولدش یه

روزه خوش نداشته .... یکی مثله یه بدبخته دیگه..... یکی مثله .....

کاش ازمون یه سوالی میپرسیدن که دوست داری همینجا پیشه فرشته ها

بمونی یا بری تو زمین .... زمینه کثیف......

ای آقا جان دس به دلم نزار که خووووووون بیده هههههههه.......

یکی به من بگه آخه تو که روحیه نداری بیکاری میای اینجا و مینویسی و ف

قط یه مشت اراجیف تحویل دوس جونیات میدی .......

اما حالا بی خیال آقا جان

من جمعه ناهار مهمون داشتم برای اولین بار تو خونه جدید یه 20 نفری

مهمون میخواست بیاد ... منم یه استرسه خاصی گرفته بودم ....

پنج شنبه که به نظافت و خرید و دعوا با حامد سپری شد .... دعوای بس

عجیب و غریب .... سره هیچی اما دعوا از شدته بالایی برخوردار بود.....

خولاصه آشتی کردیم و بعدش بردمش خرید و کلی اونجا پیادش کردم .......

صبحش ساعت 7 پا شدم و رفتم سراغه کارام ..... سالاد اندونزی درست

کردم که عالی شده بود و سوپه شیر که همیشه تو فامیل سوپه شیرام

معروفه ..... البته نه اینکه بخوام از خودم بتعریفمااااااااااااااااااااااا اصلا از این

فکرا نکنین .......

و کرم کارامل و ژله بستنی و از این جور جینگیل بازی ها

غذای اصلی هم که از بیرون گرفتیم چون واقعا نمیدونستم چی بدرستم 5

دقیقه یه بار از حامد میپرسیدم چی درست کنم....؟؟؟؟؟

 که بالاخره اونم دلش به حاله زارم سوخت و گفت جوره این همه استرست

و من میکشم و از بیرون کباب و جوجه و اینا میگیرممممم....

منم که خر ذوق شدم به جاش هر چن دقیقه یه ماچش میکردم........

تنقلاتم که تخمه سویا آجیل پشمک سوهان و اینا رو آماده کردم و داشتم به

اموراته دیگه میرسیدم که یه هویی مهمونام اومدن ساعته چند !!! 11

منم که ماااااااااااااااااااااااااااا  مثله برق گرفته ها  شدم...... زبونم بند اومد.....

هنوز خورده ریزه کار ی خیلی داشتم .......

آخه من فکر میکردم ساعته 1 به بعد میان فکر کنین چه قده شوکه شده

بودم ......هل کرده بودم و همش زبونم به تته پته افتاده بود.....

داییه منم که عاشقشم ........استاده اینه که من و اذیت کنه ........

هی میگفت آآآآآآآآآآآآآآآآی چه قده گشنمونه

پس چرا هیچی رو گاز نیست .... ما صبونه هم نخوردیم گفتیم اینجا شیدا ب

همون 12 ناهار میده .....

منم که حالم خراب .....

داشتم گریه میکردم  یواش یواش

البته منم کم نمیاوردم ومی گفتم وااااااااااا مگه برا ناهار اومدین ما خودمون

جایی مهمونیم حامد پاشو بریم ......

بعدشم زنگیدم به کبابی و گفت خانم امروز سرمون شلوغه ..... منم کمکم

دیگه داشتم التماس میکردم  ... آقا تو رو خدا ......

خولاصه قرا ر شد تا ساعته 2:30 بفرسته .... من موندم  با یه جمعیته

گوروسنههههههههه

اونام که خدایه اذیت کردن و مسخره بازی .... هی میگفتن دیگه تنقلاتت

تکراری شده و تنقلاته جدید برامون بیار ... هر چی تو بخچال داشتم میاوردم

اما یه هو داییم داد میزد آآآآآآآآآاای ما گشنمونه غذا میخوایم......ما رو با اینا

گول نزن...... بساطه کر کره خنده ای به راه بود..... با کلی التماس و زنگ رو

زنگ بالاخره ساعته 3:30 غذامون رسید...... که خدا رو شکر همه چی

خوشمزه بود و به قوله مهمونا ارزشه ا ون همه گشنگی رو داشت......

کادو ها هم به جز دایی و زندایی عزیزم همه پول دادن  ... و ما بسی

خجسته شدیم......

ظرفها هم  به لطفه خاله ها و زنداییی سفیده (کوچیکه) شسته شدن....

این بود مهمونیه منزل مبارکیه ماااااااااا.....

سارا سارا جونم من و به یه بازی دعوتیده....... که از نظره شخصیتی خودت

رو به کیا تو وبلاگ نزدیک میبینی ......

خیلی فکریدم و به این نتیجه رسیدم که ..... زندگیه خیلی هامون یه چیزای

مشترکی داره و ما  شاید عکس العمل های مشابهی داشته باشیم تو

بعضی از مواقع.......

اما این که خودم و شبیهه کسی ببینم ...... ممممممممم....... به نظرم

شبیه هیچ کس نیستم........  چون شناخته واقعی از خودم ندارم..... گرچه

که همتون و دوسی دارم از ته دلم...... هر کسی به نسبته زندگییی که داره

شخصیتش ساخته میشه ...... من آدمی هستم که فوق العاده رنگ به رنگ

میشم ... البته منظورم اینه که همه جوره میتونین من و ببینین..... یه روز

دپرس ترین آدمه دنیا .... یه روز تنبل ترین آدمه دنیا ..... یه روز اکتیو .... یه روز

الکی خوش ...... یه روز بهونه گیر .... یه روز قانع .... یه روز پر توقع .....یه روز

عاشقه شوهرم و روزه دیگه ازش متنفر میشم.........به قوله حامد من هر

روز یه رنگم.......زیاد نمیتونم رو شخصیتم حساب وا کنم .......  

البته حسه علاقم فقط  نسبت به شوهرم متغیره ... دوستای صمیمیم از

دورانه دبستان هنوز باهام هستن و دوسشون داشتم و دارم ....

اما کلا خیلی شخصیته محکمی ندارم...... آیا الان از من بدتون اومد؟؟؟؟؟؟؟؟

اشکالی نداره اما من دوستون دارم

همیشههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

  نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط باران  |  12 نظر

مسافرت

سلام سلام کوشولو های قشنگم ...

من دیرزو که رفتم به وبلاگه دوستایه قشنگم سر زدم دیدم چه آهنگای

غمگین و عشقولانه ای گذاشتن رو وبلاگاشون کلی دپ شدم .

واسه همینم من می خواستم یه آهنگه توپ بزارم براتون اما خوب بلد

نبودم..... آهنگه تو داکیومنتمه و من آخرش نفهمیدم شیطوری اون و بزارم رو

وبلاگ

آیا کسی میتواند به من کمک کند آیا ؟؟؟؟؟؟

 عرضم به حضورتون که وقتی میام وبلاگم و باز میکنم و میبینم که هیشکی

نمیاد که من و بخونه دروغ چرا بگم!!!!  یه کمی از نوشتن سرد میشم .... با

اینکه اینجا ماله منه و خاطراته من و بعضی ها واسشون مهم نیست که کی

بیاد و کی نیاد

اما خوب من یق ذره دل نازکم خوب چیه مگه !!!!!

بگذریم ....

 اما جندتا از دوس جونام پاین واسه اینکه وبلاگم و بخونن... پس به سلامتی

همه جوجو های ناز نازم .....

 مسافرت :

پنج شنبه ساعته 6 صبح پا شدم و به خاطره اینکه ساعته 7 حرکت بود تا

تونستم آرایش نکردم که اصلاااااااااااااا

حس میکردم به جای شهرستون داریم میریم جزایره قناری و هوایی و اینا....

 کلامم سرم گذاشتم با مامی شوشو و پدر شوشو حرکت  کردیم  به

سویه جزایره قناری

 یه چمدونم برداشته بودم 3 برابره خودم .....

 که تو صندوق عقب جا نبود مجبور شدیم بزاریمش پشت سمته راست که

منو حامد جفتمون کیپ نشسته بودیم تا جایه آقای چمدون تنگ نباشه ...

خدایی نکرده .....

 منم کفشام و در آوردم و گذاشتم روش به این صورت

 بعد از مدتی من که همش ووول میخورم به پیشنهاده آقای شلمان اینطوری

نشستم یه وری راحت

 اینم جادهی برفی    ۱ و   ۲  که واسه من که امسال برف ندیدمممممم

خیلی عجیب بود با کله چسبیده بودم به شیشه مثله این برف ندیده هااااااااااا

 آخه امسال ما برفی ندیدیییییییییییییییم

مونده رو دلمون .....

ساعته 3:30 رسیدیم و خدا رو شکر همه چی خوببببببببببببببب

 می دونید با اینکه کلا خونه های ساده ای داشتن ولی دلاشون به بزرگیه

دریا بود ..... وقتی نگاشون میردم با خودم میگفتم اینا چه طوری زندگی

میکنن ....

اما خوب وقتی تو بهره زندگی هاشون میرفتم میفهمیدم به سادگی و

 خوبی و خوشی

واقعا حاضر بودن اون لحظه هر کاری که از دستشون بر میاد برات بکنن تا

بهت بد نگذره ....

سعی میکردن باهام مثله یه تازه عروس که بچه ی تهرونیه و سو سوله و

تو ناز بزرگ شده رفتار کنن دیگه خبر نداشتن که ای بابا ما از همشون پاش

برسه خاکی تریم .....

یه جایه خوشدلم رفتیم که باورم نمیشد تو اون سرما یه همچین جایه

سرسبزی وجود داشته باشه ۱

اینم یه جایه قشنگه دیگه  ۲

خیلی خیلی بهم خوش گذشت و اندازه ی کله عکسام عکس انداختم .....

یه عکسه محلی با لباسه محلی هم با شلمان انداختیم که هر کی میبینه

میگه الحق که به شلمان میاد چوپون باشه و تو هم تازه شیره گوسفندا رو

دوشیدییییییییییییییییی

واقعا تصورش خنده داره من شیر بدوشم و حامدم گوسفند بچرونه

ماااااااااااااااااااااااااااااااااا

در کل

یه خاطره خوب و شیرین از آدماش و روزاش و جاهای دیدنیش مونده تو ذهنم

برایه همیشه ....

 کادو ولنتاین هم که من خیلی دلم میخواد حتما بگیرم بر خلافه  خیلی از

دوس جونام .....

در کماله ناباوری هر چند کوشولو اما گرفتم

 حامد بهم گفت من میخوام برم واسه همکارام سوغات بگیرم تو هم میای

منم که شاکی بودم بابته اینکه شلمان اصلا روزه ولنتاین رو به رویه

 مبارکش نیاورده شدید تو قیافه بودم که با دختر عموش رفت بیرون

 و منم حسابی شکار شدم از دستش ...

 هر چی فحش بلد بودم با اس ام اس نثاره قد و قامتش کردم تا برگشت

و به این صورت گذاشتش روجمدون و صدام کرد  تو اتاق ....  اینهاش

منم که توپم پرررررررررررررر اما با دیدنشون نیشم تا بنا گوش وا شد ....

و شدم

پاریکال

یه خره خوب و نجیب

....

زندگانی خوب بر وقفه مراد که نیست چون من همیشه دلم بیشتر و

 بیشتر میخواد و همیشه از وضعیتی که دارم ناراضیم ....

و حامدم عاشقه این اخلاقه گندمه

 یه خبری:

 از سیزدهم خاله پری نیومده و من حسابی نگرانم آزمایش و بیبی چک

 هم میگه نوووووووووووووچ

اما نمیدونم چه مرگمه ....

خدا کنه فقط به هم ریختنه هورمونام باشه

اما اگه نی نی داشته باشم با زمین و اسمون قهرم

دعا کنید واسم

من نی نی نمیخوام

ای خدا پلیییییییییییییییییییییییییز

مادر شدن زورکی نههههههههههههههههههههه

دعا کنید واسم .....

 مبازبه به جوجوهای ناس ناسسسسیه من باشین

دوستون دارم

بای بای

  نوشته شده در  دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط باران  |  27 نظر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 16:23  توسط شیدا | 
من قبلا یه وبلاگ داشتم به اسم باران ( صدا کن مرا...) که طی یه عملیات

احمقانه پاکش کردم و چند وقتی هست که نصفه و نیمه محتویاتش رو که

ریخته بودم رویه یه سی دی پیدا کردم . کامل نیست اما کاچی به ز هیچی

و اینگونه شد که تصمیم گرفتم کلش رو کپی کنم بزارم تو وبلاگه جدیدم

که همه رو با هم یه جا داشته باشم ... پس پسته بعدی که میبینید یه

فلش بک به گذشتست روزای خوب و بد هر چی که هست واسه من

خاطرست .....

وقتی دقیق میشم رو گذشتم متوجه می شم که چه قدر دیدم به

شلمان و خانوادش عوض شده .

خدا رو شکر .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 14:51  توسط شیدا | 

سلام .....

امروز تولده دایی جان جانم می باشد ....

از صمیم قلب بهترین ها رو از خدای

مهربونم براش آرزو میکنم .

الان نمی دونم جملم درست بود یا نه اما

خوب گفتم دیگه ..... این پاراگراف  ماله

داییم  می باشد .

بابا بزرگه واسم این شعر و سروده :

گیسوانت را به رویه شانه ها یت باز کن

هر چه می خواهد دلت

نازنینم ناز کن ...

خیلی برام شیرین بود مخصوصا وقتی با

صدایه خودش واسم چند بار خوندش و

 هی موهامو ناز می کرد....

برات همیشه آرزویه سلامتی از خدایه

مهربونمون می خوام . این پاراگرافم ماله

بابا بزرگه که بهش میگیم آقا.

از وقتی که با هم زیره یه سقفیم .... هر

روز صبح با سختی از تو جایه گرم و نرمم

بلند میشمو واست شیر داغ می کنم یا

شیر عسل یا شیر کاکائو یا شیره خالی

بعدشم مثله عمو جغد شاخ دار با اون

 قیافه ی خواب آلودم میشینم پیشت و

تو تا وقتی که لیوانه شیرت و تا آخر

بخوری نازم میکنی و دستامو می بوسی

 و من حاضر نیستم این حسه قشنگ و با

هیچ چیز تویه دنیا عوض کنم مخصوصا اون

ماچ جلویه درو .... که قرارمون اینه که تا

آخره عمرمون این عادت و کنار نزاریم ...

 به خاطره همه ی خوبی هات ازت

ممنونم.

این پاراگراف گنده هم ماله شلمان.

امیدوارم که به زودی بتونم وبلاگم و بهت

نشون بدم.

پنج شنبه مهسا جونم همراه با همسر

محترم لپ تاپ خوشگلمون و با خودشون

آوردن و سریع تویه خونواده ی دو نفره ی

ما خودش و به عنوان دخترمون جای داد.

ای جان .

حالا قراره که اینترنتمون و ردیف کنیم

اندرون خانه. امید وارم هر چه زود تر این

اتفاق بیافته .

مهمونیه پنج شنبمونم خیلی کوتاه بود

فقط وقت شد که یه قل بزنیم و عمو

فرهاد یه توضیحاته کلی راجع به دخترمون

بهمون داد.

اینم از این

جمعه هم که رفتیم کرج خونه مادر بزرگه

 و اونجا هم طبق معمول پر از خبرای

عجیب غریب و ...

در کل هر بار می ریم اونجا کلی مادربزرگه

مغزامون و آپدیت میکنه البته اون کلمه

خارجیه بهتره بگم به روز رسانی .....

این پاراگرافم واسه مینو جون می زارم که

به تازگی با هم دوستای وبلاگی شدیم...

مینو اگه بدونی پنج شنبه ظهر چه قده

 کار کردم زیر و رویه خونمون و تمیز کردم

تهناییییییییی از ساعته 2 بکوب تا 4:30

انقده گنا داشتممممممممممم.

دیگه اینکه فکر می کنم تولده امسالم

خیلی برام شیرین باشه چون به قوله خان

داداش بزرگه  همه در تدارکاتن . حالا

بعدش میام توضیح کاملش و به عرضتون

می رسونم.

تا پسته بعدی ............ خدا حافظی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 16:8  توسط شیدا | 

سلام دوستای خوبم امیدوارم که حالتون خوبه خوبه

خوب باشه چه اونایی که میشناسم و چه اونایی که

نمیشناسم در هر دو صورت اوضاعتان بر وقفه مرادتان

باشددد.

بنده که الان اینجا نشستم دارم مینویسم در نقشه یک

انسانه مریض احواله اعصاب خرابه فشار در حد 2 یا 3

می باشم....

دیرزم که انقده حالم بد بود نیومدم سرکار و اندرون خونه

مشغول به پذیرایی از خودم بودم البته با مشقته فراوان

حدودا دو کیلو سیب زمینی آب پز و تخم مرغه آب پز

همراه با آویشن خوردم و البته خودم در حد تیم ملی

لذت بردم ....بعدشم در کماله تهنایی نشستم یه فیلم

نیگا کردم که قشنگ بود و من عاشق بازیگرخانومشم

اسمش هست Natalie Portman  همونی که توی

فیلم   black swan هم بازی کرده بود....آخی جانم چه

قده قیافش نازه ای جانم ای جانم.....

بعدشم که شلمان اومد خونه و من در نقشه یک خانوم

ضعیف و مریض احوال همش ولو بودم البته یه جورایی

هم تو قیافه بودم بنا به دلایلی که خودشم میدونه اما

به خاطره مسائل امنیتی اینجاخیلی بازش نمی کنم، 

البته امیدوارم که این مشکله جدید مون حل بشه چون

به نظره من اختلافات اعتقادی مذهبی خیلی مشکله

بزرگیه ....ای بابا.

حالا یه play back  میزنیم به پنج شنبه ....از ساعته 5

رفتم خونه مامیم که فقط خان داداش وسطیم خونه بود و

به اتفاقه همدیگه یه عالمه کار کردیم تا 9 شب . انقده

کار کردم که دیگه نای راه رفتن نداشتم  ... آخه این

مامیه من که هیچ وقت خونه نیستش همیشه

آرایشگاهه و خونه خالی میمونه واسه خان داداشام

اونا هم فقط میریزن و می پاشن فکر کن مثلا برای تمیز

کردن میز ناهارخوریشون 3 بار دستمالم و عوض کردم 

واه واه واه ....... و بعدشم با خان داداش مثله این کارگر

افغانی ها نشستیم یه گوشه نفری یه سیب دستمون

گرفته بودیم با دقته فراوان که جایی رو به هم نریزیم

سیبمون و میل کردیم .... بعدشم رفتیم خونه ی ما و

من تازه تصمیم گرفتم سوسیس بندری درست کنم که

البته خودمم نخوردم انقده کار کرده بودم سیر شده بودم

و دلم میخواست فقط ولو شم ... آخی چه قده مظلومم

من .

جمعه هم که از صبش به اتفاقه شلمان  رفتیم خونه

مامیم ( فاصله خونه ما تا خونه مامیم تقربا 20 ثانیه

می باشد ) از این بلوک به بلوکه بغل...

هیییییییییییییییییییییییی. لا اقل خوبه دقدقه مسیر و

ندارم . اونجا هم طبق اون چیزی که فکر میکردم شلوغ

پلوغ ببر و بیار بشین و پاشوووووووووو تا ساعته 3 ...

سه رفتیم بهشت زهرا و من در کمال ناباوری با این که

خیلی دلم تنگه بابام بود اما نمی دونم چرا مثله

همیشه اشکم نیومد ....فقط چشمامو بستم و خیلی

آروم آروم خبرا رو بهش دادم و گلای تاج گلی که براش

گرفته بودم رو پر پر کردم ....اما ایندفعه اصلا احساس

سبکی نکردم وقتی که برگشتم.... حس میکردم هنوزم

کلی حرف و اشک تو گلوم مونده .... ای بابا

شنبه هم که صبحه علی طلوع مادر شلمان زنگید که

بریم کرج چون مادر بزرگ و خاله شلمان از سوریه

اومده بودن من با اینکه اصلا حالم مساعد نبود و هلاک

استراحت بودم اما گفتم باشه ... اونجا هم خوب بود من

همه ی حواسم به شکمه بهار ( عروس خاله شلمان )

بود که می خواد نی نی بیاره برامون 5 ماهشه و

نینیشم دخمله اسمشم می خواد بزاره باران... آخی

نازییییییییییییییییییییییییی . خوش به حالش نی نی

دوست داره و این دومین دخترشه ....من که از فکره

یکیشم حالم به هم می خوره ... اما بالاخره آشه

خالمه بخورم و نخورم پامه. اینم از این

پامم میخچه زده پشته کفشامو مثله این موهتادا

خوابوندم فکرش و کنین با لباس فرم هواپیمایی پشته

کفش خوابیده راه میرم شلپ شلپ..... دکتر گفته باید

عمل کنم.....منم که عاشقه عملللللللللللللللللللل و

اینا اصلا نمی ترسم که........

دیگه همین

تا بعدی خداحافظی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:18  توسط شیدا | 

سلام سلام ستاره  

شیدا اومد  دوباره  

 با یه بغل ستاره

بشین به پای حرفاش

ببین برات چی داره .......

به به ..... اصلا یعنی من حیف شدم  . واقعا کسی

نمی فهمه که یه شاعره زبردست یه گوشه ی این

دنیای بی مروت داره ذوب میشه ...... آخه حیفه این

طبعه شعر نیسسسسسسسسست .... نه

خدایییییشششش.....؟؟؟؟؟!!!!!!!!

یه کمی دیر اومدم وبلاگ جونم .... اما هیچ مراکت مه

( یعنی ناراحت نباش)

عرضم به حضورتون که من 5 شنبه ای که گذشت اصلا

آروم و قرار نداشتم تا وقتی که مهمونیمون شروع شد .

راس ساعته 3 و 30 دم خونه مهسا جونی بودم کلی از

دیدنش ذوق زده شدم انگار نه انگار که صبش تو شرکت

با هم بودیم ..... بعد از کلی خند ه و مسخره بازی

نشستیم منتظر بچه ها دو تا از دوستای دوران

دانشگاهیمون که یکیشونو 4 سال بود ندیده بودیم و

 اون یکی هم 2 سال .

خولاصه اینکه بالاخره بعد از کلی تاخیر که قرار بود 4

اونجا باشن ساعته 5:45 رسیدن ... حالا ما هم گفته

بودیم 4 بیان تا 6 ... میخواستیم 6 بیرونشون کنیم اما

هنوز لباساشونم در نیاورده بودن خوب نمی شد که ...

هیییییییییییی هیییییییییی هییییییییییی

همش به هم نگاه میکردیم و از قیافه های هم ایراد

می  گرفتیم و همش به من میگفتن شکم در آوردی

و ال بل .... منم حرصم میگرفت .

وااااااااااااااااااااااااااااااای. بعدش مهسا جونم میگفت

 خیلی هم خوبی ... جیگرت و برم انرژیه مثبته من.

خولاصه که مهسا جونم واسه عصری آش ماست

درستیده بود که انقده خندیدیم اصلا نفهمیدیم چی

خوردیم ..... بعدشم هی اونا پرسیدن از ازدواج راضی

هستیم یا نه .... منم گفتم یه چیزاییش خوبه و یه

چیزاییش بده . مثلا از اینکه طرفت یه عالمه دوست

داره هر چه قد دلت میخواد میتونی ناز کنی و طاقچه

 بالا بزاری .... این که می دونی یه نفر در هر شرایطی

دوست داره و همه جوره ساپورتت میکنه ....

ایناش خوبه . اما اینکه مسئولیتت زیاده و باید با

خانواده خودت و شوهرت کنار بیای و هوای دو طرف و

داشته باشی و این ناراحت نشه و اون ناراحت نشه و

از این جور چیزاش بده و البته مشکلات مالی تا حدودی

صاف تا قسمتی نیمه ابری .... ساعته 8 اینا بود که

رفتن و پشت بندش عمو فرهاد شوهره مهسا اومد و

پشت بندشم آقای شلمان اومد با یه دنیا گرسنگیی و

آبروم و برد . ظرف چیبس از ظهر رو میز بود هنوز سرش

خالی نشده بود که آقایه ما در عرض 10 دقیقه تهش و

در آورد . بعدشم سفارش آش  دادن ایشون . بعدش

شیرینی و منم نگران که این الان رو دل میکنه.....اما در

کمال صحت و سلامت کلی هم شام خورد که دمش

 گرم مهسا جونم غذاشم حرف نداشت.بعدشم من و

مهسا ایکس باکس بازی کردیم که البته با کینکت ....

یه تمرین رقص بود که باید مثله خودش میرقصیدیم و

وقتی من داشتم میرقصیدم مهسا ازم فیلم گرفته که

تازه تو فیلم متوجه شدم که چه قده من ضایع می

رقصیدم .... کلی ترکیدیم از خنده .بعدشم یه مسابقه

دیگه که حسابی بدنمون خیس عرق شد. و همین رقص

ومسابقه و اینا باعث شد که عضله های پام و دستام

بگیره و یه روزه کامل از درد به خودم پیچیدم..... خولاصه

این که خیلی خوش گذشت و منم دلم کینکت می خواد

اما شلمان میگه اول لپ تاپ بگیریم ... حالا نمی دونم

چی میشه . اما در هر صورت تولدمم نزدیکه و ببینیم

 این آقای شلمان چه گلی به سرمون میزنه البته من

اصلا توقع ندارمااااااااااااااااااااااااااااااااااا . یه وقت فکر

نکنیدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا......

خیلی حرف زدم ...

راستی این جمعه هم سالگرده

بابامه و امیدوارم روحش در آرامش باشه .

آمین.

تا بعدی خداحافظی .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:59  توسط شیدا | 

سلااااااااااااااااااام . یه سلام پر از انرژی و خوشحالی و

خجستگی ....

بگم از جمعه که خیلی خوش گذشت ... اکیپمون جمع

شده بود و خودمون با خودمون خیلی حال میکردیم ....

خاله ها دایی ها و مادر بزرگه که کلا میشیم 20 نفر....

کلی مسخره بازی در آوردم و همه رو شاد کردم ... انقده

که من بامزمممممممممممم ای خدااااااااااا ..... نمکدونه

من ...... بعدشم خانومااااا همه رفتیم تو اطاق و  از همه

جا غیبت کردیم تهه همه چیو در آوردیم و کلی مسائل

خانوادگی و جامعه و مالی رو حل کردیم ..... آخر بحثم به

این ختم شد که من وسپیده که هنوز مامان نشدیم دیگه

باید دست به کار شیم ...ای خدا جونم خوب من چی کار

کنم بچه نمی خوام و از بچه بدم میاد .

اما سپیده گفت قراره تا یکی دو ماهه دیگه یه

حرکتایی بزنن واسه مامان و بابا شدن .. هی .... خوب

من اگه بچه دار بشم دیگه نمیتونم با شلمان تنهایی

عشقولانه زیندگانی کنم !!!!آخه من نمی خوام اون به

جز من یکی دیگه رو ناز و نوازش کنه ... یکی دیگه رو

لوس کنه ... نه نه نه

نمی دونم .... بازم الان دپ شدم . ای بابا ......

بگذریم .

شنبه هم که رفتم خونه در نقشه یه حنا دختری در

مزرعه کار کردم انقده کار کردم که کمرم دیگه صاف نمی

شد ... از 5 کار کردم بدون وقفه تا 7 .... بعدشم هی

خودم از خودم تعریف می کردم آقامونم تایید

میکرد ...بعدش یه هویی جنی شدم و یه عالمه داد و بی

داد که تو اصلا به من کمک نمیکنییییییییییییییییییی ای

خدا چه قده من بدختمم.... بعدش یه دفعه به طرز معجزه

آسایی حالم خوب شد .... اینم از این

امروزم از صبح که اومدیم شرکت با مهسا جونم کلی صفا

کردیم . مامیه مهسا حلیم بامجون داده بود که نشستیم

د بخور .خیلی خوشمزه بود.....اما  هر لقمه که از گلوم

می رفت پایین هی بیشتر غصه می خوردم . هی لقمه

حلیم بادمجون یه لقمه غصه ....

ای بابا بی خیاللللللللللللللللللللللللللللللللل بابا ....خیلی

خوش هیکلم .بله ... هییییییییییییییییییییییس

آخیش الان اومدن کولرمون و وصل کردن و دیگه از گرما

راحت شدیم خیلی اطاقمون گرم بود ... حتی من و

مهسا مجبور شدیم  این ماس ماسک و روبه راه

کنیم و 100 پارچ آب ریختیم توش و آوردیم چسبوندیم جلو

میزامون که آخرشم هیچی به هیچی فقط اطاق دم کرد .

اما الان خیلی خوب شد دیگه همین....

تا بعدی خداحافظی ......

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 16:8  توسط شیدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اسمم شیداست متولد 28/02/64 سه ساله ازدواج کردم با یه آقایی که اسمش هر چی که باشه واسه من فقط یه معنی داره اونم جی ؟؟؟ شلمان همونی که تویه کارتن بامزی همش خواب بود اون لاکپشته ....اینم شد یه بیو گرافی مثلا.....

پیوندهای روزانه
آپلودعکس
گیگیلی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
پیوندها
من و رضا و نی نی
عروس وروجک
نیروانا
آنی
مهدیه
حنا
شیما
بانوی خرداد
الهه
اسکارلت
سایه
نگار
شیدا
هانی
سوگل
فرزانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ساخت کد صوتي