![]() |
![]() |
|
| من همینم |
|
سلامم .... خوبین دوست خوشگلی ااااااااااااااااا
نگار جونم ای بابا حالم خوب بوداااااااااااااا به جانه خودم تا همین 5 دقیقه پیش حالم خوب بود نمی دونم یه هو چرا این همه حالم بد شده احساس بدن درد می کنم و همین طور سر درد و گلو درد تازشم دپرسم هستم ، با شلمان حرف زدم اونم زیاد تحویلم نگرفت شاید اون باعث شد که حالم بدترم بشه .... الان که دارم مینویسم به ناخنای قرمزم نیگا میکنم که رو صفحه کیبورد بالا و پایین میره .. چه قده لاک قرمز به دستم میاد و انگشترم اااااااااااااااااااااااااااااااااااااه ای انگشتر زیبا .... انقده واسه کار بازسازیه خونمون پول کم آوردیم که دیگه با شلمان به این نتیجه رسیدیم اون حلقشو بفروشه منم انگشتری که کادو ی تولد پارسالم بود رو بفروشم . ای خدا یه وقتایی خیلی احساس فقر میکنم آخه چرا چرا چراااااااااااااااااااااااااااا ؟ من انگشترم و دوس دارم .... بیچاره شلمان ... اون که باید از حلقش بگذره همش به این فکر میکنم که یعنی الان ناراحته ! دلش واسه حلقش تنگ نمیشه ! هر چند که همیشه یه نقره میندازه دستش و اون رو فقط واسه مهمونیا می نداخت .... اما من هر گزززززززززززززززززززز نمی تونم از طلاهام بگذرم یعنی من مال پرستم !!!؟؟؟؟ آخه دلم نمیاد هر کدومشونو به یه مناسبت خریده برام همش خاطرست ... چی بگم ! در هر صورت من الان غمگینم چون ... چون .....چون ..... غمگینم دیگههههههههههههه هزار و یک دلیل داره نمی شه که همش و بنویسم . اوضاع و احوالاتمونم بد نیست همچنان می ریم گلشهر و بر می گردیم چهارشنبه با مامانمو سعید داداش بزرگم رفتیم و کلی حرص خوردیم .... شاید اگه خودم تنها میرفتم کمتر حرص می خوردم آخه مامانم و سعید خیلی ریز بینن و حتی تا کاغذ دیواری زیر شوفاژ رو ایراد می گرفتن اما من دیگه برام مهم نیست کجاش چسبید کجاش داره ور میاد کابینتام چرا این مدلیه در یخچال کامل وا نمیشه و ال و بل و جیمبل .... مامان میگه من می دونم دیگههههههههههههه دو روز دیگه به مشکل می خوری !!!!!!!!!!! آخه چه مشکلی مادر من ؟ حالا کابینتم مدلش از اون ور باشه در یخچالم 360 درجه باز نشه ؟ بی خیال بابا ... همون 4 شنبه هم با مامانی رفتیم بیرون و پردهام و انتخاب کردم اونم هزینش بیشتر از اون چیزی شد که من فکر میکردم و البته شلمان جونم گفت هیییییییییی وای شیدا تو رو خدا انقده خرج تراشی نکن دو روز دیگه میندازنمون زندان ..... آخه چی کار کنم خونه بدون پرده میشه !!!! نمیشه دیگه ...اما خیلی ذوق پرده ی تو پذیرایی رو دارم .... حتما خوشگل میشه . خلاصه که از صبح رفته بودم گلشهر تا 6 بعد ظهر . رسیدم خونه وایسادم وسط هال و شروع کردم به داد و بیداد سر شلمانه بیچاره هی جیییییییییییییییغ و داد از زمین و زمون شاکی بودم سره اون بدبخت خالی کردم اونم یه کمی اولش جبهه گرفت داشتیم قاط میزدیم که خدا رو شکر شلمان آتش بس داد . بعدشم گفت مهم نیست که خونه اونطوری که می خواستیم نشد و هزینش خیلی بیشتر شد و پرده هم که رفتی ترکوندی مهم اینه که تو خوشگل خوشگلایی و فدای سرت ..... اگه این شلمان نداشتم و جاش یه شوشویه خسیس و بداخلاق داشتم چی کار میکردم !!! خدایا شکرت . پنج شنبه هم که رفتیم یه مهونیه خانوادگی از طرفه خانواده ی شوشو .... اونجا باید مثله این عصا قورت داده ها سییییییییییییییییخ میشستیم از همه بدتر که شلمان پیشه باباش نشسته بود و من خیلی تهنا بودم همش الکی باید لبخند میزدیم به هم اونجایی که رفته بودیم خونه دختره اون کسی بود که من و واسه شلمان از تو آرایشگاهه مامانم پسندیده بود ... و جلوی اون من باید خیلی ردیف باشم چون یه زنیه که عجیب غریب ابهت داره و همه باید حواسشون به رفتارشون باشه ... همشم به من نگاه میکرد و می گفت هوای شلمان و داری یا نهههه؟ بعدشم میگفت شانس آوردی که پسندیدمت فکر کنید آدم چه حسی بدی بهش دست میده تو یه جمع اینطوری باهاش حرف بزنن .... البته بعدش میگفت دخترایی که من واسه فامیل انتخاب کردم یکی از یکی گل ترن تو هم که عالی هستی .. منم فقط لبخندددددددددددد جمعه هم با مامان و بابای شلمان و مامانم دوباره رفتیم گلشهر تا حساب کتاب کنیم و ایرادا رو بگیم و دعوا کنیم ..... اما خوب شلمان و مامان و باباش گفتن ای بابا شلوغش کردی خوبه دیگه بی خیال حساس نشو بدم در نیومده .... کلی نگاه کنی قشنگه .... در نهایت فکر کنم تو هفته ی دیگه اثاث کشی کنیم ایشالله . شبشم با علی و دوست دخترش (علی پسره همون زن عمویه شلمانه که من و پسندیده کرده واسه حاج آقامون) رفتیم کن ، به صرف چای قلیون و شام . من سوپ جو سفارش دادم و اون سه تا جوجه چینی و کباب نگین دار و جوجه کباب .... اون وخ من مثله این گداها همش چنگال به دست تو دیس ها ی اونا می چرخیدم ..... آخه یکی نیست بگه احمق تو که قده یه گاااااااااااااااااااااااااو گشنته چرا سوپ جو سفارس می دی ؟؟؟!! امروزم بالاخره بعد از دقیقا 51 روز رفتم اپیلاسیون ... فکر کنید !!!! شلمان می گفت : من هیچی .... خودت کلافه نشدی .... خجالت نمی کشی ؟ دیگه من بهت هیچی نمیگم خودت بفهم دیگه .... و اینگونه شد که من اسبم رو زین کردم و با ترس فراوان دل و زدم به دریا و شیرجه زدم تو درد و بدبختی .... دیگه همین . همرو گفتم اولش عصبانی بودم اما الان حس میکنم بهترم خیلی بهترم . دوستون دارم تک تکتون رو البته . مبازبت کنید از خودتون و تا بعدی خداحافظی .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:30 توسط شیدا |
|
|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام الوعده وفااااااااااااااااااااااااااا. دیدین گفتم زود میام ..... از حال و احوالاتمون بگم براتون که همچنان در گیر و داره این آدمای بدقول هستیم . خیلی خیلی رو اعصاب و روانمون رفتن . یعنی واقعا برای من سواله ...؟ وقتی به آدم قوله آخر هفته رو میدن خوب پیش خودشون فکر نمی کنن آخرهفته هم میاد ... قرار نیست که زمان یه هو هنگ کنه و وایسه ! یا میگن فردا خوب ما فردا زنگ میزنیم می گن پس فردا ..... نمی دونم واقعا ... بعدم که دیگه خسته میشن از امروز و فردا کلهم غیبشون می زنه تمام راه های ارتباطی رو از بین میبرن .... خدایا خدایا خودت کمکمون کن که با شلمان بتونیم این روزا رو هم تحمل کنیم البته با اعصاب و روان آسوده . کلهم تعطیلات رو خونه بودیم و با شلمان حالش و بردیم . البته به جز چهارشنبه که صبح تا ناهار تشریفمون رو بردیم خونه مادر شوهری و اونجا طبق معمول گل و بل و سنبل . همه چی مرتب پذیرایی ردیف و مادر شوهری با ناز و کرشمه همیشگی رسم مهمون نوازی رو به جا آوردن ... بعد از ناهارم که یه قرمه سبزیه توووپ بود با شلمان رفتیم اتاقمون و در کمال آرامش یه خوابه ردیف زدیم از 3 تا 6 . بعدش دیگه ههههه پنج شنبه اومدیم شرکت و برگشته کردیم و با شلمان خووووووووب بودیما عصری یه هووووو سره هیچی هیچیه هیچی گیر دادیم به هم .... جفتمون کلافه بودیم از شرایطی که توش گیر کردیم . خیلی به هم حرفای بدی زدیم خیلی خیلی ...... اما وسط اراجیفی که داشتیم به هم می گفتیم من زدم زیره گریه و گفتم تو رو خدا دعوا نکنیم شرایطی که توش هستیم به اندازه ی کافی گند هست گند ترش نکنیم .. و شلمانم زودی چونم و گرفت و ماچم کرد و همونجا کلی هم دیگه رو بغل کردیم و به خیر و خوشی تموم شد .... حالا بعدش که اومدیم بیرون از اتاق من هی قههههههههههههههههههههههههههههر هی شلمان منت کشی هی من ناااااااااااااااااااااااااااااااااااز هی شلمان ناز کشی ... خلاصه که سرمون به هم گرم بود و پنج شنبه اینگونه گذشت . جمعه هم که خیلی با هم صفا کردیم . شلمان رفت کارتونا رو از انباری آورد و ما شروع کردیم به خالی کردنه کابینتای آشپزخونه . هر کارتونی که میبستیم چهار تا م ا چ داشت ...وسطاش قانون شکنیم می کردیم هر یه لیوان که تو روزنامه میپیچوندیم یه م ااااااااااااااااااا چ .... خیلی بهمون خوش گذشت . علی الخصوص که آخرشم یه ق ل ی و ن چاقیدیم و دو تایی زدیم بر بدن . اون موقع هم هی شلمان بهم میگفت با مزه ی من .... با مزه نمکدووووووووووووووون منم هیییییییییییییییییییییییییییی خر ذوق شده بودم اساسیییییییییییییی . اینارو می نویسم که هرزگاهی که ازش عصبانیم اینا رو بخونم و انقده محکوم به بداخلاقیش نکنم .. یادم بمونه که چه روزایی رو با هم گذروندیم ...... تلخ شیرین قند نبات زهر مار و با زشیرینه شیرین . در همون حال من واسه شلمان یه فال حافظ گرفتم که خوب در اومد و کله معنیه شعر این بود که : گر صبر کنی زغوره حلوا سازی ..... و شعر ی که شلمان برام گرفت و با صدای خودش خوند این بود که چون خیلی دوسش دارم می نویسمش تا خاطره ی جمعه 08/02/91 هیچ وقت یادم نره :
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی گویی بدهم کامت و جانت بستانم ترسم ندهی کامم و جانم بستانی چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند بیمار که دیدهست بدین سخت کمانی چون اشک بیندازیش از دیده مردم آن را که دمی از نظر خویش برانی خیلی خوب بود خیلییییییییییییییییییییییی .. دمت گرم حافظ . به شلمان گفتم دیدیییییییی حافظم باهات موافقه که من بی نظیرم ..... تا بعدی خداحافظی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 15:14 توسط شیدا |
|
|
سلام .. من اومدم بالاخره و امااااااااااااااااا ........ انقدر دیر اومدم که اصلا نمی دونم چی گفتم چی نگفتم !؟ بدترین اتفاقی که تویه زندگیم افتاد این بود مجبور شدم تدیه خوشگلم و بدم بره ..... واقعا برام سخت بود هم برایه من هم برای شلمان ... اما متاسفانه هنوووووووووووووووز هیشکی نمی خواد بفهمه که زندگیه خوده آدم به خودش مربوطه خیلی خیلییییییییییی خیلیییییییییییییییی دلم شکست .... اکثر آدما نمیفهمن که اون حیوووونه کوچولو با اون چشمای معصومش احساسات داره ، و تمامه سعیشو میکنه که بفهمه ما
چی ازش می خوایم ......اون با تمام وجودش به صاحبش عشق
می ورزه و ما خیلی راحت احساساتشو نادیده می گیریم .... خودم و نمی بخشم که تدیو آوردم و آخرشم عرضه نداشتم پایه غلطی که کردم وایسم ..... طفلی همش تنها بود و من از سره کار که میومدم دیگه نمی دونست چه طوری ذوقش و بهم نشون بده از سر و کولم می رفت بالا و شیرین کاری میکرد جیگرم واسش کباب میشد ولی بازم گفتم اکی وقتی میرسم خونه از دلش در میارم که تنهاش گذاشتم .... مشکله اصلیم این بود که پدر شوهر و مادر شوهر ه ....... بهم گیر دادن که تو داری ذهن شلمان و از بچه دار شدن دوووووووووووووور می کنی و می خوای سرگرمش کنی با هاپوت ... در ثانی تا زمانی که تدی هست دیگه ما پامون و نمی زاریم خونتون و اگرم بیایم خونه ی شما نجسه ما هیچی نمی خوریم خونتون .... حالم به هم می خوره از این طرزفکر .... خواستم بهشون بگم به جهننننننننننننننننننننننننننننننم که نمیاین ..... خولاصه که من وشلمان مجبور شدیم علی رغم میله باطنیمون تدیو ببریم بزاریمش همون کلینیکی که گرفتیمش و تو کلینیک من و شلمان فقط گریه می کردیم نشسته بودیم اون وسط های های فقط گریه میکردیم .. بنده خدا صاحب کلینیکه می گفت من اصلا دلم نمیاد تدیو بگیرم مخصوصا این که شوهرتونم اینطوری گریه میکنه ... خلاصه که هیچ پولیم بابتش نگرفتیم و اون پسره که خیلی خیلی پسره خوبی بود رو قسم دادیم که به یکی بدتش که حسابی بهش خوش بگذره ..... این گونه شد که تدی از پیشه ما رفت و ازش فقط خاطره اش موند ه برامون ..... و این که امسال بر خلافه سالهایی که تویه زندگیه مشترکم با شلمان داشتم از همون استارتش عالی بود و با یه مسافرت توووووووووووووووووووووووپ به سمته نمک آبرود با
دوستایه شوشو که همشون مجرد بودن رفتیم و تو عمرم این
همه بهم خوش نگذشته بود .... در این حد ترکوندیم که بعد از دو شب از ویلا پرتمون کردن بیروووووون ... و این باعث شد که ویلایه بعدی رو یه جای پرت بگیریم که هر چه قدر دلمون می خواد بترکونیم ..... چیزی که مسافرتمون رو شیرین تر کرد سالگرد عقده من و شلمان بود که اونجا بچه ها برامون گرفتن .... 3 فروردین ..... و اونم برایه همیشه تو ذهنمون می مونه .... دیگه این که بعد از مسافرتمون دید و بازدید ... دید . بازدید. دید . بازدید. دید . بازدید ...... ا 13 در به در .... اونم خوب بود و با خانواده ی شلمان بودم چون زوره شلمان بیشتر از منه به هر حاااااااااااااال. و اما از خونه ی جدیدمون بگم که ما همچنان درگیر بازسازی هستیم و امیدوارم خدا هیچ بنی و بشری رو گیر آدم بدقول نندازه . یعنی ما دهنموووووووون صاف شد از بس با این آقاهه زدیم تو سرو کله ی هم بعدش با کلی وعده و وعید ما رو خرررررررر میکنه بعد از دو هفته باز میبینیم هیچ کار نکرده و بدتر از همه اینه که از 15 اسفند من خونه زندگیم و جمع کردم و الان تقریبا 50 روزه با شلمان زندگیه عاشقانمون و رویه پتو داریم میگذرونیم و فکر کنید که آدم گاز و پرده و اینا رو هم رد کرده باشه به هوای خونه جدید... و تصور کنید که غذا درست کردن روی پیکنیک چه قدر میتونه لذت بخش باشه ... به نظره شما اینطور نیست !؟؟؟؟ خولاصه این که دیگه از غذای خوشمزه و خونه ی مرتب و شیشه های تمیز خبری نیست .... آخ که چه قدر دلم لک زده واسه جارو گردگیری علی الخصوص لذتی که بعد از تمیز کردنه خونه بهم دست می داد .... هی بابا یادش بخیر ... .. پنج شنبه هم یه تولده دختر پسری رفتیم تویه باغ که جایه همگی خالی بدک نبود .. اما من اکیپه دوستای شلمان و عمرا با هیچ اکیپی عوض نمی کنم . برای دوستای عزیزم : 100 بار گفتم 100 باره دیگه هم می گم همتونو واقعا می دوستم . خیلی خیلی ذوقیده شدم وقتی دیدم در نبودم این همه قلباتون واسم تنگیده شده بود ... باور کنید با این که اینجا نبودم دلم پیشتون بود و فکر میکردم یعنی الان چه خبره تو زندگیاتون و امیدوار بودم که همه چی بر وقف مرادتون باشه . فرزانه جون من وبلاگت اومدم اما قسمته نظراتت رو نمی بینم که بگم من اومدم اینجا و خوندمت .... خیلی چیزا رو ننوشتم اما اکشال نداره امیدوارم از مغزه خودم نپره ..... دیگه این که دوباره تا بعدی در آینده ای نه چندان دور خداحافظی .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:14 توسط شیدا |
|
|
سلام . فعلا فقط اومدم بگم من زنده ام ..... اصلانشم روووم نمیشد آپ کنم
بعد از 3 ماه ........ خیلی خیلی شرمنده دوستای مهربونم هستم که هی اومدن اینجا هی من نبودم ...... یه سوال : الان ضایع نیست من بگم ساله نو همگی مبارک !!!!! به زودی هم میام وبلاگاتون البته اگه راهم بدیم :( دلم واسه همتون تنگه تنگه تنگه دوستون دارم . تا بعدی خداحافظی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:4 توسط شیدا |
|
|
سلام این جا هم از یه نظرایی خیلی خوبه هاااااااا ... من همیشه تویه زندگیم دنباله دوست بودم همیشه عاشقه این بودم که رابطه برقرار کنم تا رابطه کات کنم ... به بعضی ها خیلی بیشتر کشش دارم و به بعضی ها کمتر . اما واقعا وقتی میام اینجا میگم همتونو دوست دارم از صمیم قلبم می گم و دوست ندارم هیچ کدومتون و از خودم برنجونم یا حتی از دست بدم .... مگر این که کسی خودش بخواد از صحنه ی زندگیش محو بشم ... در اون صورته که می زارم می رم ... وقتی اومدم این جا از مشکلم با حامد نوشتم .... تک تکتون یه عالمه زحمت کشیده بودین و کلی برام کامنت گذاشته بودین و از ته قلبتون برام دعا کردین که مشکلاتم حل بشه .. نمی دونین چه قدر چه قدرررررررررررر این که می گم یعنی خیلی زیادااااااا .... نمی دونین چه قدر آرومم کردین ... با حرفاتون . خیلی خیلی ممنونم از تک تکتون شایعه شده من می خوام عکس بزارم از خودم !!! وا ! جلل الخالق ! کی ؟چی ؟کجا !!! یکی گفت پس کی عکس می زاری ! یکی گفت می خوای عکس بزاری اول بزار قیافت و حدس بزنیم !!! یکی می گه نمی خوای عکس بزاری ! آخه عکسه منه تحفه به چه دردتون می خوره !!! بعدشم چرا خودتون عکس نمی زارید؟ اینم از این . این مدت عجیبا غریبا درگیر فروش خونه اندیشه بودیم و بالاخره هم فروختیمش و حالا به هول و ولا افتادیم که بخریم اما فعلا که زهی خیاله باطل ... همش 30 میلیون ناقابل کم داریم واسه تهران موندن .... همشاااااااااااااااااااا ..... کارای ما خیلی مسخرست واقعا... اندیشه رو با بدبختی فروختیم حالا باز مجبوریم گوهردشت خونه بخریم هر چند که گوهر دشت قابل مقایسه نیست با اندیشه اما بازم به هر حال کرجه دیگه .... اصلا دلم نمی خواد بازم مثله پارسال برم کرج زندگی کنم اما مثله اینکه تقدیره من اینه که کرج باشم تا اطلاع ثانوی ... از همین الان دوباره لرزه اثاث کشی من و گرفته.... پارسال از اینکه دوباره برمی گشتم از اندیشه به تهران، کلی ذوق داشتم که میام تهران آپارتمان بغلی مامانم ... اما حالا باز اونسره دنیا ..... کلا تو این چهار ساله زندگیم 4 بار اثاث کشی داشتم .... شلمان بهم قول داده مبل و میز ناهار خوریم و عوض کنه خوب همش درب و داغون شده از بس خورده این ور و اون ور .... خلاصه که دسته راسته اونایی که تهران خونه دارن رو سره مننننننننننن ... از حال و احوالاته خودمم که بخوام بگم جیگرتون واسم کباب می شه .... این تدی دیگه نا واسم نزاشته .. دائما در حال خرابکاریه این ور و گند میزنه اون ور و گند می زنه ..... وقتی میرم خونه می بینم از تو قفسش پریده بیرون و واسه خودش دکوراسیون خونه رو عوض کرده علاقه عجیبی هم به جوراب های شلمان داره جوراب تو آشپزخونه دمپایی حموم وسط هال روزنامه ها رو سرامیک ... یه آباژوره بدبختی هم دارم که یه زمانی واسه خودش بر و رویی داشت ... عجیب با اونم چپه !!! همیشه میندازتش زمین و چوباشم می کنه .... و جونم براتون بگه در طی آموزش و تربیت تدی خانووووم یک روز صبح که داد زدم سرش نههههههههههههههههههههه یهوو گلاب به روتون از گلوم خون اومد .. به رویه خودم نیاوردم شیر گرم کردم مشغول خوردن بودم همزمان در حال آرایشم بودم که بیام شرکت .. بعدش کلم و چرخوندم ببینم تدی داره چه غلطی می کنه صداش در نمیاد ..... ببخشید اااااااااا دیدم داره دستشویی بزرگش و می خوره نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه نکن یهو دوباره خون قلنبه زد بیرون .... ای بابا از ترس داشتم سکته می کردم زنگ زدم شلمان گریهههههههههههههههههههههههههه ........ اونم سکته ........ خلاصه که دکی گفت حنجرت زخم شده و رعایت کن و داد نزن و ...... ما هم یه مدت رعایت کردیم و الانم اکی شده .... خدا رو شکر چیزی نبود اما خیلی ترسیده بودم ... چندتا عکس از تدیه پر دردسر اما با مزه واکسنش و خورده خوابیده ۱ از حموم اومده بیرون خوابیده ۲ خیلی مودبه مثلا الان ۳ رابطمم با شلمانم خیلی خوبه خدا رو شکر گوش شیطون کرررررررررررررر ... بهشم گفتم خیلی گااااااوه ه که یه هفته با من قهر بوده ، غلط می کنه یه هفته قهر می کنه منت کشی ام نمی کنه ! حالا قول داده ایندفعه قهر کردیم زودی بیاد منتم و بکشه تا ببینیم چی می شه و خدا چی بخواد ! فردا با ز می ریم کرج دنباله خونه ....خدایا ما که داریم می ریم کرج لا اقل یه خونه خوشگل مشگل گیرمون بیاد خدا جونم .. دمت گرم . ببخشیندااااااااااااااااااااا حرف زیاد زدم ... شما چشماتون خسته شد ..... خسته نباشید منم خسته نباشم ... دوستون دارم تا بعدی خداحافظی . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 14:21 توسط شیدا |
|
|
سلامممممم یه سلام خوشمزه و چررررررب و گرم و نرم و ....
واقعا زندگیه زنا شویی پر از پستی و بلندیه و البته یه رابطه ی عجیب و غریب ... واسه من که اینجوریه حالا بقیه رو بیلمیرم والاااا . خیلی وقتا همین جا اعتراف کردم که من از نظره شخصیتی هنوز خودم ، خودم و نمی شناسم نمی دونم من غلطم شوشوم غلطه !!! دلم می خواد واقعا بدونم کجایه زندگیم می لنگه . شاید من بیشتر بد باشم تا شلمان ! البته می دونم که واقعا هر دو مون هم دیگه رو دوست داریم اما این دوست داشتن خیلی اما و اگر داره آیا همه همینن ! ؟ بزرگترین قهرمون بالاخره تویه زندگیه دو نفرمون اتفاق افتاد که باعث شد یه نمور چشمام و بیشتر باز کنم و واقعا از خودم بپرسم که بدونه اون جایه من کجاست !!! شنبه صبح ساعته 6 خیلی عاشقانه طبق معمول با ماچ و بوسه ی فراوان از هم جدا شدیم و بعدش من رفتم دوباره خوابیدم و بیدار شدم و دیدیم شلمان ساعته 7:15 اس ام اس زده که عزیزم من رسیدم خیلی دوست دارم بانو .... بعدشم من جواب دادم ما دیگه به درده هم نمی خوریم از اولشم اشتباه کردیم که با هم ازدواج کردیم !!!!!!! بعدم با خودم فکر کردم که من چه قدر بدبختم و ... !!!!! مااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟ آخه چرا !!!!! دیگه بس هم نمی کردم هی پشته سره هم اس می دادم که دوست ندارم و ال و بل ..... عجب !!!! خولاصه خانومی که شما باشین چنان دعوایی شد که بیا و ببین . ساعته 10 شب شلمان گفت باشه طلاقت می دم حالا منم فهمیدم که چه گندی زدم هی میگم من طلاق نمی خوام از غمگینیه زیاد فقط می خوام بمیرم هی گفتم فقط می خوام بمیرم اون هی می گفت تو زیره سرت بلند شده ... عجبا !!!! بالاخره بعد از کلی بشکن و بریز و بپاش توسطه بنده و نمایشایه همیشگیم شلمان زنگ زد به مامانش که ما می خوایم طلاق بگیریم و پاشید بیاین و من رو هم مجبور کرد که زنگ بزنم به مامانم بگم بیاد .... اصلا فکرش و نمی کردم موضوع این همه گنده بشه !!! جلل الخالق . مامانش نمی دونم به شلمان چی گفته بود ؟ اما عجیب بود که نیومد . آخه همیشه قبلنا دعوامون میشد شلمان زنگ می زد مامانش اینا زود تند سریع دره خونمون بودن .... خدا رو شکر اینبار نیومدن البته مهم آبرو ریزی بود که شد . موندم حالا چه طوری برم خونشون دوباره !؟ این کاره شلمان واقعا رو مخمه که چرا عالم و آدم و خبر می کنه همیشه کلی سره این موضوع با هم می جنگیم . مامانم اومد و کلی خندید و گفت شما دو تا این همه همدیگر و دوست دارین چتونه باز !!! مامانم من و برده تو اتاق می گه دردت چیه ! هیچ جوابی نداشتم که بدم حتی یه دلیله قانع کننده واسه خودم نداشتم چه برسه به مامانم ! و این دعوایه ما باعث شد که بعد از رفتنه مامانم ما از شنبه شب با هم لام تا کام حرف نزنیم تاااااااااااااااااااااااااااااااا 5 شنبه شب ساعته 2:30.... نصفه شب واقعا روزایه بدی رو پشته سر گذاشتم ... وجوده تدیه خوشگلمم از یه طرف برام آرامشه و بهم روحیه می ده از یه طرفم کلی درده سر .. 2 روز مرخصی گرفتم نشستم خونه واسه دردی که خودمم نمی دونستم چیه گریه کردم و تدی هم با اون چشمای معصومش فقط نیگام می کرد و صداشم در نمی یومد حس می کنم می فهمه که کی خوشحالم کی ناراحتم و کی عصبانی !!! از اینکه خریدمش خوشحالم اما چند تا مشکل به مشکلام اضافه شده . اول اینکه ما در هفته آیه قران اومده باید یک شب بریم خونه مادر شوهرم شبم بخوابیم ... نمی دونم تدی رو چی کار کنم ؟ دوم مهمونی هایی که ر به ر مامانم برامون تدارک می بینه علی الخصوص خونه مامان بزرگه که 5 شنبه ها باید بریم شبم بخوابیم تا جمعه غروب بازم تدی رو چی کار کنم ؟ سوم این که دستشویی شو هر یه ربع باید خودم ببرم وقتی از قفسش میارمش بیرون ..... و این کلافم کرده . چهارم این که خیلی زحمت داره کارام هزار برابر شده و وقته استراحت ندارم . پنجم این که خیلی جیگره و دلمم نمیاد ردش کنم بره !!! جونم براتون بگه این بود حال و هوایه من تویه این یک هفته ای که گذشت . ای کاش من و شلمان جفتمون آدم شیم و انقدر اون یه دنده نباشه منم بهونه های الکی نگیرم و عینه بچه آدم بشینیم سره خونه زندگیمون. خدایا کمکمون کن . دیشب که با شلمان حرف می زدیم میگفت که حس می کنه کم کم وجود یه بچه واسمون لازمه اما من می ترسم که مادر خوبی نباشم و نتونم به بچم حسه آرامش و خوشبختی رو منتقل کنم . حالا شلمان بهم یه فرجه داده و قرار شد که تابستون اگه قسمت باشه یه مسافرت دیگه اونور آب بریم شاید ایندفعه بهمون خوش گذشت آخه سری قبل که رفته بودیم با مهسا و شوشوش من و شلمان هم خیلی مریض شدیم هم کلی می زدیم تو پره هم و کلن درگیر زیاد شدیم . منم بهش گفتم هر وقت تونستی من و ببری یه مسافرت و توپ که اونجا عینه آدم با هم بودیم و خوش گذشت اونموقع معلومه که یه بابایه مهربونی و از پسه بچه هم بر میای . دوستام خیلی برام دعا کنید من و شلمان هم دیگرو خیلی خیلی دوست داریم اما ..... خدا جونم کمکم کن . مبازبه خودتون باشیدااااااااااااا ... تا بعدی خدا حافظی .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 14:48 توسط شیدا |
|
|
سلام سلام 100 تا سلام
بالاخره کرمه خودم و ریختم و البته با عرض پوزش از همه ی دوست جونیایه خوبم که بهم گفتن هاپو نخر ...اما خوب من وقتی یه چیزی میره تو مخم نمی دونم چرا تا عملیش نکنم شبم روز نمی شه .... پنج شنبه در طی یه عملیات کاملا احمقانه با سرعت نووووووووووووووور با شلمان رفتیم کیلینیک که هاپو نگاه کنیم ... و نگاه کردن همانا و خریدن هماااااااااان با جیبه کاملا خالی هاپومونو پسندون کردیم و ساعته 7 شب یه کله اومدیم شرکت و کارته رئیسمون و از تو کشو برداشتم ود برو که رفتیم .... (البته پولو ریخیتیم به حسابشاااااااااا ) ولی اون شب از هولمون که نکنه پشیمون بشیم خریدیم . و هی وایه من از شبه اول تا صبح نخوابیدیم چون هاپو همش سر و صدا می کردم و جیغ می کشید و خرابکاری ... و یه سری چیزاش با اخلاقه من که دچار وسواسه شدید می باشم جوور در نمیاد اما کلی عاشقشم و هر روز هلاکشم تا بر گردم خونه اما ای کاش این کارو نمی کردم ! در این که خیلی جیگره و با مزه ست و گوله نمکه شکی نیست ، اما خوب خیلی خیلی گناه داره و زحمت .... از وقتی میرم خونه فکر نکنم تا شب که بخوابم یک لحظه نشیمنگاهم رویه زمین قرار بگیره .. از این ور به اووون ور ... باید هم به شلمان برسم هم به TEDI و آخرشم شلمان بهم می گه این تدی هم شده درد سر!! تو دیگه به من توجه نمی کنی همه ی وقتت و می زاری برا اووون!!!! و من واقعا نمی دونم در جوابش چی بگم ؟ امشبم مادر شوهری و پدر شوهری می خوان بیان که تدی رو ببینن هر چند از اینکه ما هاپو خریدم خیلی ناراحت شدن اما من پررو تر از این حرفام . پدر شوهری گفت تو الان باید بچه بیاری اونوخخخخخخخخخ رفتی سگ خریدی ؟؟؟ منم با خنده گفتم خوب تدی رو خریدیم که روش تمرین کنیم دیگه .... ! خدا کنه تدی جلوشون خرابکاری نکنه چون حسابی آبرو ریزی می شه .... حالا هم چند تا عکس ازش می زارم تا اونایی که هاپو دوس دارن برن حالش و ببرن البته الان 61 روزشه و فعلا موهاش در نیومده اما کیلینیکه گفت موهاش در میاد و یه عالمه پشمالو میشه ... این ماله وقتیه که دعواش می کنم طفلی نه صداش در میاد نه تکون این یکی هم که ژسته همیشگیشه همش تو بغله عروسکشه اینجاهم بغل عروسکش لا لا کرده خیلی دوسش دارم اما از آخر و عاقبتش می ترسم و نمی دونم چی کارش کنم علی الخصوص که همه اونایی که هاپو دارن می گن خیلی سخته خیلیییییییییییییی ... اگرم بخوام بفروشمش تو این هاگیر واگیره بی پولی یه عالمه ضرر می کنیم !!! هممممم!!!! دیگه همین تا بعدی خا حافظی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 14:48 توسط شیدا |
|
|
سلام دوستایه مهربونم این روزا عجیبا غریباااااااااا بی حوصلم خودم از خودم حالم به هم می خوره چه برسه به اطرافیان .... حس می کنم با یه من که سهله با ده من عسلم نمی شه من و خورد .... اه اه اه نه که فکر کنین با شلمان دعوام می شه همشاااا نه اصلا ... خودم انرژی ندارم احساس می کنم توقع ام از زندگی رفته بالا . البته خدا خودش می دونه که به خاطره سلامتیم همیشه ازش ممنونم هر چند که هرز گاهی یادم میره هی بگم خدایا دمت گرم ... دمت گرم اما خدا به دل نمی گیره و هوامو داره به هر حال احساس می کنم خدا تنها کسیه که می دونه من چی می خوام و تو دلم چی می گذره ...خدایا شکرت به خاطره سلامتیم خیلی شکرت . تازگی ا می دونم که از شلمان خیلی بیشتراز حده توانش توقع دارم ، می دونم که کارش خیلی خستش می کنه ، و همین طور مشکلاته مالی که دیگه برامون یه همدم و همراه شدن امیدوارم شره این بی پولی از زندگیه همه گورش و گم کنه و به درک واصل شه .. فک کنین تو این هاگیر واگیره بی پولی و خرید خونه و قسط و وام و ... فیله من یاده هندوستان کرده شب و روز به شلمان می گم : من هاپو می خوام اونم یه روز می گه می خرم یه روز می گه نه که نههههههههههههه . جمعه رفته بودیم بهشت زهرا تا یه دلی از دلتنگی در بیاریم و حسابی حالی به حولی کنیم که برگشتنی یه بازاری دیدیم به اسمه بازار کویتااااا یا یه همچین چیزی که توش پر بود از انواع اقسام حیوناااااااا رنگ و وارنگ .. توشونم یه عالمه هاپو بود ... من که هر چی به شلمان گفتم وایسا بریم نیگا کنیم گوش نداد که ندا آخه من باهاش یه کمی جلو خان داداشام بد حرف زده بودم البته بی دلیل ... و این بر می گرده به این که می گم بی دلیل اخلاقم گند شده .... واسه همین کلن اونم قاط بود اما ماشین پشتیمون که عموم اینا و مامانم توش بودن وایساده بودن قیمت گرفته بودن ... خونه که رسیدیم مامامی گفت سگا رو دیدی؟؟؟ منم گفتم نههههههههه ... شلمان نگه نداشت ... مامانمم گفت عوضش عموت لنگه ی خودت و کلی پیاده شد و قیمت گرفت و از اونایی که تو دوست داری و می خوای یه میلیون و خورده ای براش پول بدی... اونجا میده 300 تومن تازه چونه هم بزنی ... از مامانم متعجبم که دیگه نمی گه نخررررر! ارزون ترم میده .... شلمانم بهم گفت این پنج شنبه می برتماونجا ....که برام هاپو بخره . اما دیشب یه هویی جنی شد و گفت هنوز انقدر پول دار نشدم که چیزه ارزون بخرم . و بهم گفت فعلا نمی تونه ببرتم کلینیک برام یه تومن پوله هاپو بده ، اما یه روز می خره ولی نه از بازار کویتی ها . که معلوم نیست چرا اینهمه ارزون هاپو می فروشه و منم از این حرفش عصبانی شدم و واسه خودم یه دعواراه انداختم .... واقعا خودمم نمی دونم یعنی در این حد هاپو دوست دارم که حاضرم به خاطرش اونجوری با شلمان دعوا کنم یا دردم یه چیزه دیگست ... نمی دونم والا . بگذریم ... شبه یلدا خونه مامای شوشو بودیم و اونجا با پدر شوهرم مسابقه گذاشته بودیم که هر کی بیشتر بخوره برندست که متاسفانه من برنده شدم و جایزمم این بود که تا صبح حالت تهوع داشتم البته گلاب به روتون ... دیگه دیگههههههههههههه آهان خیره سرم چند وقته رژیم گرفتم البته رژیمه من در آوردی تقریبا برنج هفته ای یه بار می خورم و شیرینی تقریبا نمی خورم و همچینین ویبره شیپ رو هم می زنم دستگامم می زنم اما در عجبم که چرا شکمم قلنبه زده بیرون قبل از رژیم و ورزش خیلی شکمم کوچولو تر بود اینم از شانسه ماست دیگه لابد .... خاله پری هم سالی یه بار میاد سراغم و اعصابم خورده دیگه انقده قرص خوردم و آزمایش و ونو گرافی .... آخرشم 4 تا دکتر که رفتم هیچ کدومشون نتونستن یه کاری کنن که من مثله آدم پ ر بشم .... اینم از این ور رفته رو اعصابم از ترسم تند و تند بی بی چک می خرم ... کلافم ............خیلی کلافم . خدایا این پ ر ه ما رو میزون کن .... پلییییییییییییززززززززز مردیم از استرس .... خونمونم تو اندیشه که مشتری نداره فعلا .... خدایا این خونه رو یه جوری ردش کن این هاپو رو هم از سره ما یا بنداز یا یکی برام بده ... خدایا اینم دمت گرم بعدشم خدا جونم این بنده ی بهانه گیرتو یه جوری آرومش کن .... من مخلصتم . بعدشم 30 آذرم که چهارمین سالگرده اولین دیداره منو شلمان بود یعنی شبه خواستگاریم بود و شلمان یه عطره واسم BURBERRY خرید که دوسش دارم و الانم بوش تو مماخم پیچیده.... بوش و خیلی می دوستم. دوست جونیا خوشحالم که اینجا رو دارم و شما ها رو دارم و البته بعضی ها خیلی کم لطفن که میان واسم پیام خصوصی می زارن و البته تو لیسته دوستایه گلم نیستن خدا رو شکر. خیلی انرژیه منفی می دن بهم ... دستشون درد نکنه. دیگه همین تا بعدی خاحافظی . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1390ساعت 15:26 توسط شیدا |
|
|
سلام .
واقعا که من و شلمان موجوداته عجیبی هستیم .... الان از اینکه با شلمان در حاله زندگانی زنا شویی می باشم بسیار خرسندم البته ....و قراره که امشب دو تایی با هم بریم کلاه و شال بخرم برایه مهمونیه خالم پنج شنبه ، که به مناسبت خرید خونه تو فرحزاد برگزار میشه . اما خوب هفته ی پیش حس کردم همین فرداس که بریم طلاق بگیریم .. عجب!!!!!! مراسمه حلیم اولی که جمعه بود خونه ی خاله کوچیکه شلمان خیلی خوش گذشت و اونجا حسابی با شلمان عشقولانه بودیم و از چشمامون قلب می چکید ... و این زندگیه عاشقانه ادامه داشت تاااااااااااااااا یکشنبه غروب که شلمان اومد و من جریان و گفتم که امروز باید بریم خونه ی زن عموم که حلیم دارن و هر سال شر درست می کنی و آخرش قول می دی ساله دیگه جبران کنی .. و همون طور که انتظار داشتم شلمان گفت گیییر نده این تو بمیریا از اون تو بمیریا نیست .... و این جمله رو طوری گفت که من حسابه کار اومد دستم ..... نه که فکر کنین ترسیدماااااااااااا اصلا نشم من نترسیدم ....منم رفتم تو اتاق خوابمون و شروع کردم داستان خوندن . اما هی منتظر بودم بیاد منت کشی که زرششششششک ..... تا 9 تو اتاق بودم بعدش با خودم گفتم بزار برم حموم موهام سشوار کنم که اگه خواستیم بریم من حاضر باشم می دونین که مراسمه حلیم تا صبح بیدارن و هر وقت رفتی اکیه ... اما بازم زهی خیاله باطل که بریم و با یه دعوای کوچیک که می دونم اگه می خواستم دنبالش و بگیرم کار به جایه باریک می کشید بی خیالش شدم و رفتم خوابیدم .... صبح که بیدار شدم حالا نوبته من بوووووود که تلافی کنم واسه خونه ی خاله بزرگش که همون روز مراسم حلیم پزون داشتن . رفتم اما قیافه گرفته بودم تووووووووووووووووووپ همه می گفتن وا شیدا خوابت میاد .... ؟ منم میگفتم مریضم که البته سرما هم خورده بودم و این بهانه ی خوبی بود که با هیچ کس حرف نزنم ... شلمانم هی من و می کشوند تو اتاق و دعوااااااااااا و کل کل ... تقریبا کله اون دو روز به دعوا گذشت و همه فهمیدن که ما همش داریم با هم جر و بحث می کنیم مادر شوهرم که از عصبانیت داشت می ترکید .... سه شنبه غروب که برگشتیم تهران داداشم زنگ زد گفت از یک شنبه خبری ازت نیست مامان مریض شده نمی تونه تکون بخوره کمرش گرفته مونده کرج . از دسته تو هم شاکیه که نه رفتی حلیم و نه زنگ زدی این چند روز .... وقتی خان داداش گفت مامانم حالش بد شده دیگه نفهمیدم چی کار کردم که نتیجشم شکستنه یه گلدون بود و یه شمعدون ... وقتی شیدا عصبانی می شود ......بعد از شکستن اندکی وسایل حالمان کمی بهتر شد .... خولاصه که کلی منته مامانم و کشیدم تا با هام آشتی شد و بعدشم مامان بزرگه هم قهر بود هی می گفت خدا هیچ کس و اسیره شوهره بد نکنه ... تو هم اسیره اونی .. منم می گفتم عزیز این حرفا چیه ؟ تو که این همه شلمان و دوس داری و میشنایسش که چه قدر مهربونه و رو حرفه من حرف نمی زنه اون بیچاره هی گفت بریم من خودم حال نداشتم . خولاصه که تا اونجایی که تونستم از شلمان دفاع کردم که کسی باهاش از خانوادم چپ نیفته . و تمامه حرفایی که باید شلمان میشنید و به جون خریدم . پنج شنبه جمعه هم کرج بودم پیشه مامانم و مامان بزرگه ... و هی پاچه خواری کردم تا از دلشون در اومد .... مامانمم الان بهتره خدا رو شکر .... وقتی فکر میکنم که به خاطره من غصه خورده و دلتنگه من شده خیلی دلم می گیره ... واقعا مادر بودن حسه عجیبیه .... خدایا مواظب مامانم باش . می دونی که فقط اون واسم مونده . ( خدا جونم همیشه دلم واسه بابام تنگه و جاش خیلی خیلی خالیه دلش و شکوندم هر چند که بخشیدتم البته قبل از اینکه بره اما حسرته اون روزا که میشد کنارش باشم واسه ابد تو دلم موند .... ) . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 14:37 توسط شیدا |
|
|
با سلامه مجدددددددد خوبین ؟ خوشین ؟ اه اه اه من نمی دونم این ملت چرا انقدر تبلیغای الکی می کنن خوب نمی گن بعدش مشتری میاد میبینه می خوره تو ذوقش ؟ من قبلا یه جایی می رفتم واسه ا پ ی ل ا سیون که یهو قیمتش بد جوری کشید بالا و اصلا دلم نیومد برم اونجا بعد از کلی زیر و رو کردن مجله تبلیغاتی اک ب ات ا ن یه جا رو انتخاب کردم که کلی از خودش تعریف کرده بود قیمتشم مثلا مناسب بود منم دل و زدم به دریا پا شدم رفتم و از همون اولش که وارده اتاقه شدم فهمیدم عجب خریتی کردم اومدم این جا .. اما دیگه کاریش نمی تونستم کنم آخه به چه بهونه ای می رفتم بیرون ....؟ وااااااااااااااای جیگرم در اومد تا تموم شد ... همه چیش یه طرف کثیفیشم یه طرف .. تازه گیرم داده بود که بشین برات مژه هاتم اکستنشن کنم گفتم بزار ایندفعه که اومدم .... شماره مو بایلمم گرفت که حتما بهش بزنگم و اونم باهام در تماس باشه .. ای بابا .. عجب آدمایی پیدا می شنااااااااااااااا ؟ تازه وقتی هم می خواستم حساب کنم چند تومنی بیشتر از اونچیزی که تلفنی بهم گفته بود ازم گرفت .. منم دیگه باهاش کل کل نکردم .... 4 شنبه هم رفتم پیشه مامی جونم آرایشگاه و مو هام و رنگ کردم و ابروهامم یه کمی روشن تر کردم و شبم شلمان با خان داداشم اومدن آرایشگاه و به من و مامی پیوستن ... شامم همون جا خوردیم و کلی خندیدیم .... و داداش بزرگه هم کله ی آقا شلمان رو اصلاح فرمودند و خولاصه آرایشگاه مامان و به گند کشیدیم .... 5 شنبه هم با شلمان دو تایی رفتیم اندیشه و اونجا پوله مستاجرمون و نصفه و نیمه دادیم تا بلند شه که ما راحت تر بتونیم خونه رو بفروشیم .... عجب درده سری هم شده این خونه اندیشه واسه ما من نمی دونم ما به چه عقلی رفتیم اندیشه خونه خریدیم؟؟ حالا مونده رو دستمون .. خدا کنه اون زودتر فروش بره که ما بتونیم تهران خونه بخریم و البته با پوله کمی که داریم یه خونه خوب گیرمون بیاد .. تا خدا چی بخواد ..... ( خدا جونم من مخلصتم یه کمکه گنده ای به ما بکن ) جمعه هم از صبح رفتیم خونه این یکی خاله شلمان که هر سال حلیم می پزونه اونجا هم خیلی خوش گذشت ... نمی دونم چرا اما من جو این روزا رو دوست دارم .. لا اقل زندگی از یه نواختی در میاد .. اونجا هم که من واسه خودم طبقه معموله این سه سالی که به جمعشون پیوستم مسئوله ریختن دارچین و شکر شدم و یه تزئیناتی از خودم در میاوردم که مادر شوهرم هی می گفت به به چه عروسی دارم من .. بقیه هم بهش می گفتن ما هم باید رو عروسامون تجدید نظر کنیم عروسه شما خیلی هنر منده ... منم واسه شلمان عشوه خرکی میومدم که آقا شلمان داشته باش ...... حالا هم فرداشب خونه ی زن عموم دعوتیم اونم حلیم داره که هر سال با دعوا می ریم .. آخه شلمان می گه چون زن و مرد جدا هستن و کلن یه چند ساعتی من و نمی بینه اونجا حال نمی کنه که بیاد اما خوب از این طرف مامانمم گییییییییییییییییییییر که چه طور می ری نذریه خاله های شوشوت اما این ور که میشه هی میگی نمیام و هر سال من این بساط و با شلمان دارم آخرشم با دعوا و جیغ و داد می ریم .... ولی دیشب آقا اولتیماتوم دادن که امسال این تو بمیری ها از اون تو بمیری ها نیست و متاسفانه من تن به خیلی کارا دادم که دلش و به دست بیارم( می دونین که ؟ فنونه زنانگی ) ... اما هنوز که نتونستم اکی بگیرم ازش ... خدا کنه امسالم بریم تا ساله بعد خدا بزرگه .... اه اه اه این مردا خیلی یه دندن.. خوب چی میشه عینه آدم پاشه بیاد نمی میره که ... هر روز می گه عاشقمه و می میره واسم .. خوب یه حلیم زن عموم بیاد که از مردن راحت تره حالا مردن بخوره تو سرش ... این همه قربون صدقه رفتن هاش به چه دردم می خوره !؟ البته خودمم خیلی حال نمی کنم اونجا برم چون مثله یه نمایشه مسخره فقط همه تیپ می زنن و زووم می کنن رو هم ببینن کی چی کار کرده و چی پوشیده و .... بینه خودمون باشه ... من خودم از این کل کلا خوشم میاد اما خوب شلمان از این سیستما بدش میاد .. در کل مامانم خیلی اصرار داره که بریم حتما بالاخره مراسم پوز زنونه دیگه هه هه هه ... و بازم دوشنبش هم خونه ی اون یکی خاله شلمان که کرجه مراسمه حلیم پزونه این محرمی خانواده هامون می ترکونن همه هم از دم حلیم .... دیگه شبیه حلیم میشیم .... اما خوب من دوس دارم و کلا با مراسمه حلیم پزون حال می کنم .. اگه شلمان حلیمه زن عموم من و نبره شاید اگه اگه اگه زورم برسه و بتونم منم دبه در بیارم و بگم پس منم نمیام حلیم خالت که فردایه اون روزه ... اما خوب این مردا پایه خانواده ی خودشون که میاد وسط دیگه خدا رو هم بنده نیستن .. شیدا کیلو چنده !!!! یه سوال ...؟ بچه ها کسی لیزر کرده ؟؟؟؟ تو چند جلسه مو دیگه در نمیاد و قیمت پلیززززززززززززز! خوب دیگه من برم واسه یک هفته ی پر تنش و پر استرس .... و پر از حلیم و نذری .... مبازبه خوتون باششششیییییییییینااااااااااااا ... تا بعدی خداحافطی.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 13:31 توسط شیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اسمم شیداست متولد 28/02/64 سه ساله ازدواج کردم با یه آقایی که اسمش هر چی که باشه واسه من فقط یه معنی داره اونم جی ؟؟؟ شلمان همونی که تویه کارتن بامزی همش خواب بود اون لاکپشته ....اینم شد یه بیو گرافی مثلا.....
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلودعکس گیگیلی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 |
| پیوندها |
|
من و رضا و نی نی عروس وروجک نیروانا آنی مهدیه حنا شیما بانوی خرداد الهه اسکارلت سایه نگار شیدا هانی سوگل فرزانه |
|
RSS
|